مرور خاطرات꞉
یادمه یه بار با کلی اسرار و خواهش از مامانم، تونستم بیام خونتون! مامانت که رفت از میوهفروشی سرکوچه، پیاز بخره؛ یواشکی رفتم تو اتاقت و کمی از عطرت روی یه تکهکاغذ زدم!
اون تکهکاغذ رو همیشه زیر ماسکم میزارم که عطرت رو فراموش نکنم :)))!
"♥️🎞"
مرور خاطرات:
به خانمِفروشنده گفتم -ببخشید، میشه بگید همسرم بیاد؟
با لبخند گفت -باشه!
بعد از چند لحظه، پرده رو کشید و اومد داخل که گفتم -بیا زیپش رو بکش بالا!
-این خوب نیستا.
-چرا؟
-شونههات!
خندیدم و گفتم -یعنی میگی اون یکی که استین پف داشت و یقهکیپ بود، قشنگه؟
-آره!
-پس بگو اونو بیارن..
لباسِ عروسی که سرتاسر مروارید کارشدهبود رو از تنم دراوردم و به کمکش اون یکی لباس رو پوشیدم. این بیشتر به دلم نشسته بود. زیپش رو که کشید، عقب ایستاد... درحالی که از آینه به خودم نگاه میکرد و اون پشتم ایستاده بود، چرخی زدم و با خنده گفتم
-وای چه قشنگه! بنظر منم این از همشون بهتره
با لبخند گفت - خیلی خوشگل شدی!
"♥️🎞"
پرسید: -چند تا دوسم داری؟
گفتم: -یکی!
با تعجب گفت: چرا!؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
زمین یکی، ماه یکی، قلب یکی، مغز یکی، بابا یکی، مامان یکی، تو هم یکی!
عشق که دو تا نمیشه... 〈💙☁️〉