یه زمانی
بدون اینکه خودت بفهمی یه آدم دیگه ای میشی
بیشتر سکوت میکنی
دیرتر باور میکنی
و کمتر رنج میکشی
احساس سیری میکنم هر آن
از بس که بغض هامو بلعیدم
تنهایی از من آدمی ساخته
که تویِ کابوسم نمیدیدم
بودنت یه چیزی تو مایه های ترکیب نون داغ و هندونه و پنیره ، یا مثلا یچیزی شبیه نمک روی گوجه سبز گاز زده ، مثلِ دونه های برف رو آلبالوهای وصل به شاخه ؛ همینقدر دلنشین ، همینقدر ناب :)! 🔐'🗞
گفت : زندگی مثه نخ کردنِ سوزنه !
یه وقتایی بلد نیستی چیزیو بدوزی ، ولی چشات انقدر خوب کار میکنه که همون بار اول سوزن رو نخ میکنی ،
اما هر چی پخته تر میشی ، هر چی بیشتر یاد میگیری چجوری بدوزی ، چجوری پینه بزنی ، چجوری زندگی کنی ،
تازه اون وقت چشات دیگه سو ندارن .
گفتم : خب یعنی نمیشه یه وقتی برسه که هم بلد باشی بدوزی ، هم چشات اونقد سو داشته باشن که سوزن رو نخ کنی !؟
گفت : چرا ، میشه ، خوبم میشه
اما زندگی همیشه یه چیزیش کمه .
گفتم چطور مگه !؟
گفت : آخه مشکل اینجاست ، وقتی که هم بلدی بدوزی ، هم چشات سو داره ،
تازه اون موقع میفهمی . .
نه نخ داری ، نه سوزن ...! 💙'🗞