به سالها بعد فکر میکنم
به زیبایی سپیدی موهایمان
میدانستی ،
پیر شدن کنار تو چقدر میچسبد؟!
اینکه دستانم بلرزند
پاهایم توان راه رفتن نداشته باشند
و کنارت بنشینم و بیاختیار
سنگینی سرم را روی شانههایت رها کنم
خوابم ببرد ؛
و رویای آن روزی را ببینم
که برای اولین بار گفتهام دوستت دارم !
و تو خندیدی ..
ـ مهران رمضانیان️
- بیگ محمد : هیچوقت عاشق بودهای ستار ؟
+ ستار : عاشق زیاد دیدهام !
- بیگ محمد : راه و طریقش چجور است عشق ؟
+ ستار : من که نرفتهام برادر !
- بیگ محمد : آنها که رفتهاند چی ؟
آنها چی میگویند ؟
+ ستار : آنها که تا به آخر رفتهاند ،
برنگشته اند تا چیزی بگویند ..!
- محمود دولت آبادی
در مدرسه از من پرسیدند :
وقتی بزرگ شدی ، میخواهی چه کاره شوی؟
پاسخ دادم : خوشحال :)
گفتند : سوال را درست متوجه نشدهای ..
گفتم : شما زندگی رادرست متوجه نشده اید ..!
- دیالوگ
آرامآرام غم بزرگ شد ؛
و غربت پا گرفت ..
حالا میتوانند میز را بلند کنند
صندلی را بلند کنند
اتاق را طوری بچینند ،
که خود میخواهند !
- رضا بروسان
قبول داری؟
هیچ ڪس نمیتونـه مثـل خـدا
اینقـدر زیبا
و آروم آدمـو ببخشـه؟🙂
تـازه به روت ھم نمیـآره...
ڪه گاھـۍ کۍ بودۍ و چـۍ شـدۍ!💁🏻♂️
من گریسته ام ، آری مدتی است که با هر ضربه کوچکی ، با هر بهانه اندکی به گریه می افتم ..
دوست من ، دلم زخم دارد ، همین !
-سیمین بهبهانی | نامه به منصور اوجی