چرا آسمونِ زندگی من اینطوریه؟
منظورم اینه که همیشه شبه.
هیچوقت صبح نمیشه، هیچوقت خورشیدی اونجا طلوع نمیکنه، حتی خبری از ماه و ستارهها هم نیست.
فقط تاریکیه مطلقه که همه جارو پر کرده و سیاهچالههایی که هرزگاهی منو داخل خودشون میکشونن.
نمیدونم راستش خوب نیستم.
شاید حتی مُرده باشم و خودم متوجه نشدم...
اما از این قضیه مطمئنم که هیچوقت شبای زندگی من تموم نمیشن و بخشی از وجود من برای همیشه توی اون سیاهچالهها باقی میمونه.
وقتی یه بار یه چیزی و برای اولین بار با کسی تجربه کنی و بهت حس خوبی داده باشه ، دیگه تا ابد اون چیز به اسم اون ادم سند زده میشه ، که هزار بارم با هزار تا ادم دیگه هم که تجربش کنی دیگه هیچوقت اون حس بار اول رو بهت نمیده.
انگشتهای بیشتری میخواهم ؛
تا با همهی آنها به تو اشاره کنم...
و فریاد بزنم :این محبوب من است...:)!