- وقتی که ترکت کردم
جای تنفر از من، لحظه ای دلیلش را جویا شو
شاید فقط برای خودت بوده باشد، شاید از دوست داشتن زیاد باشد.
- خون در رگ هایم منجمد است
و سرب در قلبم غلیان میکند، جان در تنم نیست
اما پروای مرگ را ندارم
سال هاست که مرگ را زندگی میکنم.
آن شب فکر میکردم که دیگر هیچ نیرویی برای دوباره عاشق شدن ندارم و هرگز لب به خنده نخواهم گشود و دنبال هیچ سودایی نخواهم رفت...
اما هرگز خیلی زیاد است! این را در زندگی طولانیام بارها آموختهام.
•ایزابل آلنده
- جبران میکنم
+ کدام را؟
عمر رفته را؟
روۍ شکسته را؟
دل مرده اما تپیده را؟
حالا من هیچ؛
جواب این تارهاۍسفیدمو را میدهی؟
نگاهی به سرم کرد و گفت:
- چه پیر شده ای
+ جبران میکنی!
- کدامش را؟