آدم دیر رازهای جهان را میفهمد. آدم کلا دیر میفهمد. آدم نبردهای بزرگی میکند برای فتح هیچ، فتح باد!
یه روزایی واقعا آدم غیرقابل تحملی میشم، حتی برای خودم و همین دلیلیه که ترجیح میدم تنها باشم که حداقل بقیه رو اذیت نکنم..
گوشه دفتر خاطراتش با دلتنگی براش نوشت :
من تکیه کردن بهت و دوست دارم
اما از دوباره افتادن میترسم!
چشمات و دوست دارم
اما از سرد شدن نگاهت میترسم!
دستات و دوست دارم
اما از دوباره خالی موندن دستهام میترسم!
آغوشت و دوست دارم
اما از دوباره بی پناه شدن میترسم!
با تو تا ابد بودن و دوست دارم
اما از دوباره رفتن ها میترسم!
قصه رو کوتاه کنم ؛
من عشق و دوست دارم اما از این اماها میترسم !
ناز را میکشیم، آه را میکشیم، انتظار را میکشیم، فریاد را میکشیم درد را میکشیم ولی بعد از این همه سال آنقدر نقاش خوبی نشده ایم که بتوانیم دست بکشیم "از هر آنچه که آزارمان میدهد"