دردِ دل با کس نمیگویم به غیر از یارِ خویش
کُشتــه را بنگــر ، شکایــت پیشِ قاتــل میبَرَد!
صراف تبریزی"
در چشم آفتاب چو شبنم زیادی ام
چون زهر هر چه باشم اگر کم زیادی ام
بیهوده نیست روی زمینم نهاده اند
بارم که روی شانه ی عالم زیادی ام🌱
اونجا که شهریار میگه:
در تٖماشای تو قانع
نشوم من به دو چشم
همه چشمان جهان
گو به سرم بشتابند :)
تا ماه بلند بر سَرِ نیزه نشست
خون شد دل آیینه ی خورشید ، شکست
از کوفه به شام بر سر نیزه ی کفر
خورشید و مه و ستاره شد دست به دست
بهرام احدی:)
داستایفسکی میگه: من چرا باید یک نفر را احتیاج داشته باشم که با او دو کلمه حرف بزنم؟ خودم با خودم میتوانم بیشتر از دو کلمه حرف بزنم و حرفهای خودم را راحت تر بفهمم!
و اگر کسی به اینجا برسد دیگر نه میگردد، نه انتظار میکشد...
دلت را بتکان؛
اشتباهاتت وقتی افتاد روی زمین،
بگذار همان جا بماند
فقط از لابه لای اشتباه هایت،
یک تجربه را بیرون بکش و قاب کن
و بزن به دیوار دلت.
اشتباه کردن اشتباه نیست؛
در اشتباه ماندن اشتباه است!»