آباد بر آن شب که شب وصلت ما بود
زیرا که نه شب بود که تاریخ بقا بود
بودند بسی سوختگان گرد در او
لیکن به سرا پردهٔ او بار مرا بود؛
ای رفته ز دل ، راست بگو ! بهر چه امشب
با خاطره ها آمده ای باز به سویم؟
گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه
من او نیم او مرده و من سایه ی اویم
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند
گردِ در و بامِ دوست پرواز کنند
هر جا که دری بود به شب بربندند
الا درِ عاشقان که شب باز کنند
شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید
من شبم تو ماه من بر آسمان بیمن مرو
خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل
تو گلی من خار تو در گلستان بیمن مرو
دل به دریا زدنت گرچه تماشا دارد
تو نباشی چه تماشا لب دریا دارد؟
تاری از پیرهنت نیز به من بازنگشت
این چه تقدیر غریبیست زلیخا دارد؟
زندان تنگی ست زندگی
که با هر نفس
زنجیرهای یاس
دیوارهای ترس
همراه میله های قطور سترونی
راهی به سوی مرگ ، هموار میکند
دفترم فریاد میزد ک ای عاشق دیوانه
لیلی به شوق دیگری پر زد از این خانه
شب به شب غم میزند بر سرم شلاق
نیستی و خاموش میماند چراغ اتاق
دیوانه و دلبسته اقبال خودت باش
سرگرم خودت عاشق احوال خودت باش
یک لحظه نخور حسرت آنرا که نداری
راضی به همین چند قلم مال خودت باش
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است
ولی بی غم و محنت منت نکش
از غیر و پروبال خودت باش
صد سال اگر زنده بمانی گذرانی
پس شاکر هر لحظه
و هرسال خودت باش