در دلم چیزی ویران شده، چیزی که نمیدانم چیست و اضطراب و دلشوره مثل مِهی در ته درّهای بیآفتاب جایش را گرفته است.باید خودم را بالا بکشم. بهسوی روشنایی سبز و چشم اندازهای دور...
گاه گاهی که دلم میگیرد به خودم میگویم: در دیاری که پر از دیوار است، به کُجا باید رفت؟ به که باید پیوست؟ به که باید دل بست؟
و من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور می دهم، فقط به امید نور کم سویی که در دوردست ها می درخشد.
مسکوت
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن؛ به رفتن که فکر میکنی، اتفاقی میافتد که منصرف میشوی، میخواهی
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود. در زندگانی، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد.
-آقای هدایت