مسکوت
گاهی آدم میماند بین بودن یا نبودن؛ به رفتن که فکر میکنی، اتفاقی میافتد که منصرف میشوی، میخواهی
دیگر نه آرزویی دارم و نه کینهای، آنچه که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود. در زندگانی، آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد.
-آقای هدایت
عشق را با کفر و ایمان کار نیست
عشق را با جسم و با جان کار نیست
عشق دُرد درد می جوید مدام
عشق را با صاف درمان کار نیست
واقعهٔ عشق را نیست نشانی پدید
واقعهای مشکل است بسته دری بی کلید
تا تو تویی، عاشقی، از تو نیاید دُرست
خویش بِباید فروخت عشق بباید خرید
برابر نیست این جنگی که برپا کرده ای ای عشق
که تو با من گلاویزی
و من با خویش درگیرم...