آقای نزار قبانی میگه که:
اكره كل شئ ياخذك من ذراعي.
«از هرآنچه که تو را از آغوش من دور میکند بیزارم.» میفهمی؟! بیزار.
امروز نه اولینبار است کمآوردهام نه آخرینبار...
دنیا و آدمهایش نامردتر از آنن که فکرش را بکنی.
خستهام از این زندگی که حقت را بخواهی کشته میشوی، تنفرانگیز است قفسی که صاحبش درکی از تو ندارد.
تا خرخره از بغض پرم و کسی نیست مرا کمکی کند.
تا میایم نفس بکشم گویی فردی قدرتمند دستش را دور گردنم حلقآویز کرده است و با دست و پا زدنم برای آزادی انرژی میگیرد.
تا میایم کمی شاد شوم زندگی مجال لبخند را به من نمیدهد و حرفها و زخمزبانهایش چشمهٔ اشکم را میجوشاند.
من همان دخترک ساده و آرامی هستم که شاید در نگاه اول آرام به نظر برسم اما زمانی که صبرم تمام شود طوفانیتر از دریا میشوم، دیگر سکوت را جایز نمیدانم برای زندهماندن تنها یک راه دارم!
بیرحم شوم و از روی جنازههای آدمانی رد شوم که روزی با آنها احوالپرسی کردهام در غیر اینصورت کشته خواهم شد.
این قانون طبیعت است"بکش تا کشته نشوی"
شاید بعد مدتها مهربانی کمی سنگدلی و بیرحمی آتش درونم را خاموش کند.
- بهقولِفروغفرخزاد:
توخوبباش،
آنکسکهفهمیدقدرمیداند.
وآنکسکهنفهمید،
روزیدلشبرایتمامِخوبیهایَت
تنگمیشود🤎👀.
کسی هرگز نمیداند چه سازی میزند فردا
چه میدانی تو از امروز
چه میدانم من از فردا
همین یک لحظه را دریاب
که فردا قصه اش فرداست...