مسکوت
-
آغوش گرمی وجود نداره، آدمها به ظاهر تورو بغل میکنند اما حرفهات رو به آغوش نمیکشند، از زخم های چرک کرده ات دوری میکنند تا مبادا لباسشون کثیف بشه، اخلاق های ناپسند و ضعف هات رو نمیپسندند و مدام کوچکترین موضوع رو به بزرگترینها تبدیل میکنند.مشکلات رو بهونه کمشدن احساساتشون میکنند و مکانی دیگه کنار شخص دیگه ایی وجودشون رو پر میکنند. مسبب نقص ها و ایرادات وجودی خودشون رو دیگران میدونند، اما با این وجود، دیگران مقصر نقص های خودشون هستند.
برای همین میگم که آغوش گرمی وجود نداره، تک تک بغل ها جنسشون فیکه، سرده، به حدی که اگه کوه یخی رو به آغوش میکشیدی اندازه بغل کردن آدما وجودت سرد نمیشد.
آدما بلد نیستن احساسات و عواطف رو به آغوش بکشن، بلد نیستند که دیگران رو همونطور که هست حتی اگر بعضی ویژگی هاشون باب میلشون نبود رو دوست داشته باشن.
گاهی فکر میکنم آدما به خاطر خودشون عاشق میشن و بعد از پیدا کردن معشوق و برآورد نیازها و خواسته هاشون، با تمام توان گند میزنند توی عشق و عاشقی.
-فاطمه
گفت: «باید دستتو بذاری روی زانو و بلند شی.»
بهش گفتم: «برای دست روی زانو گذاشتن باید اول نشسته باشی!
من ننشستم. من خمم. من دراز کشیده ام.
کدوم زانو؟ کدوم دست؟»
اما حالا، بدون دست و بدون زانو،
«بدون تکیه» بلند شدم.
چونکه زندگی، از اساس همین بوده.
بلند شدن به هر نحوی!
کی میگفت دانشجو درسی برای خوندن نداره؟ من نیاز دارم یکم باهاش حرفهای دوستانه بزنم :)
این حجم از درسسس و تحقیقات چخبرهههههههههههههههههه واقعا چخبرههههه