زندگی به این راحتی ها عوض نمیشه جانم، سالها رنج و زحمت تغییر ایجاد میکنه، نه با خوندن مطالب پراکنده و دنبال کردن افراد.
مسکوت
جدا چجوری میتونید نوشته های پرت و پلا خودتونو اینقدر راحت منتشر کنید
منم میخوام امشب جزء این دسته بشم و پرت و پلا بگم.
گوشه اتاق نشستم و برق رو خاموش کردم. توی تاریکی به صفحه شیشه ایی گوشی زل زدم و احساس تنهایی، بیهودگی هجوم اورده، بار اول نیست که این احساسات رو دارم پس آنچنان آزار دهنده نیستند. اما کنج دلم میدونم که دوستی با تنهایی اجبار تلخیه که پاک نمیشه.
این روزها گذاشتم زندگی به روال عادی بگذره، هرطور که میخواد جلو بره. دقایق و ساعت ها رو طی میکنم تا اون طوفان شروع بشه. به این بعداظهر های آروم و شب های بی صدا عادت ندارم. به دست و پا زدن توی مشکلاتی که زندگی من رو به سمتش هل میده عادت دارم. گاهی پرنده خیالم به سمت بالا پرواز میکنه و خواهان پرواز من میشه، من میگذارم هرچقدر خواست به اون بالا بره و توی آسمون پرواز کنه، بعد از گشت و گذار وقتی روی شونه ام نشست خودم بال هاش رو میشکنم و بهش میگم من اگه مانعت بشم بهتر از ایجاد موانع توسط دیگرانه. هروقت یاد گرفتی که از من بگذری، از بقیه هم عبور میکنی.