𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁴
حامی دست پناه و گرفت و رفت سمت شهرزاد و شیرین
حامی: اینم پناه خانم ما
شیرین: داداش مگه نیلا نبود؟
حامی: نه عشق داداش از اولم اسمش پناه بود
شهرزاد :سلام دخترم
پناه لبخندی زد و جواب داد
پناه:سلام مامان جان
همگی دور هم نشستن
بعد چند دیقه پناه و شیرین رفتن تو اتاق
پناه سعی میکرد حرفی نزنه
اما شیرین بیخیال نمیشد پشت سر هم سوال میپرسید
پناه هر ثانیه کلافهتر میشد
رنگ از صورتش پرید
حالش آنچنان خوب نبود و ضعف داشت
شیرین که متوجه شد مکثی کرد و ادامه داد
حالت خوبه؟
پناه با حالتی گیج جواب داد
آره آره خوبم
به محض گفتن جمله آخر چشماش سیاهی رفت و دیدش ضعیف شد
تو همون ثانیهها حامی در اتاق و وا کرد و عصبی به سمت شیرین برگشت
حامی: چی گفتی تو بهش؟ ها ؟با توام ؟
شیرین: به خدا هیچی یهو اینطوری شد
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁵
حامی پناه و بغل کرد گذاشت تو ماشین و با عجله به سمت بیمارستان رفت
دکتر پناه و معاینه کرد
و به سمت حامی رفت
چطور تا حالا متوجه نشدید؟ این دختر چند ساله مشکل قلبی داره و تا الان هیچ درمانی نداشته و فوری باید عمل بشه وگرنه احتمال مرگ وجود داره
حامی خشکش زد آروم روی صندلی نشست
سعی کرد حرفهای پناهو یادش بیاره
تا ببینه حرفی از بیماریش زده یا نه
اما هرچی فکر میکرد همچین چیزی به یاد نداشت
چند ساعتی گذشت و حامی اجازه ورود به اتاق و گرفت
رفت تو اتاق و کنار تخت نشست
پناه به آرومی سمتش برگشت
حامی؟ من چمه؟
حامی که کاملا عصبی و نگران بود کلافه جواب داد
چرا بهم نگفتی مشکل قلبی داری؟
پناه سکوتی کرده
با تعجب پرسید
مشکل قلبی؟ نمیدونم من مشکلی ندارم
تو همین حین جراح قلب وارد اتاق شد
پناه فوری به سمتش برگشت و با دیدن چهره اشک تو چشماش جمع شد
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون