𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁵
حامی پناه و بغل کرد گذاشت تو ماشین و با عجله به سمت بیمارستان رفت
دکتر پناه و معاینه کرد
و به سمت حامی رفت
چطور تا حالا متوجه نشدید؟ این دختر چند ساله مشکل قلبی داره و تا الان هیچ درمانی نداشته و فوری باید عمل بشه وگرنه احتمال مرگ وجود داره
حامی خشکش زد آروم روی صندلی نشست
سعی کرد حرفهای پناهو یادش بیاره
تا ببینه حرفی از بیماریش زده یا نه
اما هرچی فکر میکرد همچین چیزی به یاد نداشت
چند ساعتی گذشت و حامی اجازه ورود به اتاق و گرفت
رفت تو اتاق و کنار تخت نشست
پناه به آرومی سمتش برگشت
حامی؟ من چمه؟
حامی که کاملا عصبی و نگران بود کلافه جواب داد
چرا بهم نگفتی مشکل قلبی داری؟
پناه سکوتی کرده
با تعجب پرسید
مشکل قلبی؟ نمیدونم من مشکلی ندارم
تو همین حین جراح قلب وارد اتاق شد
پناه فوری به سمتش برگشت و با دیدن چهره اشک تو چشماش جمع شد
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁶
حامی که متوجه جریان شد آروم دست پناه و گرفت
حامی : خانوم محترم کی به شما اجازه داد بیای این اتاق ؟
دارم با همسرم صحبت میکنم
پناه : حامی ا اون مهتابه .. مامانم
مهتاب به سمت تخت رفت و رو به پناه گفت
مهتاب : چی به سرت اومده ؟
معلومه کجایی تو ؟ این یارو کیه ؟
پناه برخلاف همیشه و تصور اخمی کرد و محکم برای اولین بار تو روی مهتاب وایساد
پناه : باهاش درست حرف بزن
مهتاب که یکم هول کرده بود نزدیک تر رفت که دست حامی مانع شد
حامی : کجا ؟ نزدیکش نشو
مهتاب : چیمیگی تو ؟ دخترمه
اونی که باید بده تویی نه من
پناه : اتفاقا تویی مامان تویی که دخترت و به اون مرد..تیکه فروختی و گذاشتی با پسرش اذیتم کنن
تو یه دخترت و فراری دادی و اون یکی هم گم و گور شد و حالا خبر مر..گش اومده
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون