𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ¹⁷
اومد تو و اون اشغال عین خیالتون نیستم
مهتاب مکثی کرد و گفت:
نیلا مرده؟
پناه:
اره مرده همش تقصیر شماس اگر میذاشتید با کسی که دوست داره هیچوقت ناپدید نمیشد که بخواد بمیره
تو همین ثانیه ها مریم با ترس به داخل اتاق اومد
مریم:
خوبی تو دخترم؟
پناه لبخندی گرم زد که نه دل مریم آروم شد
پناه:
خوبم مامان جان
مهتاب بدون حرف معاینه کرد و قرار شد دو ساعت دیگه پناه و عمل کنه
نه حامی و نه پناه راضی نبودن اما اگر نه میاوردن مریم متوجه میشد مهتاب مادر پناهه و همچی لو میرفت
تو این دو ساعت حامی دائم کنار پناه بود و چشم ازش برنمیداشت سکوتی سنگین بینشون بود که آخر پناه شروع کرد
پناه:
تموم شدن اینقدر نگام کردید
حامی:
نترس تموم نمیشی
پناه:
حامی؟
حامی:
هوم؟
پناه:
تو این دنیا کیو بیشتر دوست داری؟
حامی:
خب مامانم
پناه با لحن شیطنت آمیز گفت:
پس من چی؟
حامی مکثی کرد جدی و سرد جواب داد:
من و تو نسبتی بهم نداریم مثل اینکه یادت رفته
حرف های حامی که تموم شد مانیا اومد داخل اتاق
حامی:
برو بیرون اجی
پناه که نقشه ها تو سر داشت مانع شد
پناه:
نه مانیا فداتشم بمون
همگی نشستن و دوباره سکوت شد
پناه دوباره گفت:
حامی حالا که مامانت و از همه بیشتر دوست داری یهچی میپرسم به جون مامانت راست بگو
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ¹⁷ اومد تو و اون اشغال عین خیالتون نیستم مهتاب مکثی کرد و گفت: نیلا مرده؟
💖🎀
پناه نقشه داره برا حامی ؟😂