eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
262 دنبال‌کننده
59 عکس
6 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Khanompotato کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
پارت هارو زینب براتون میزاره رفقا ممکنه من نباشم ✨!
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²⁰ مهتاب : خب راستش حالش کاملا خوبه و الان منتقل میشه به بخش حامی: خب خداروشکر پناه رو آوردن تو اتاقش حامی: میتونم برم پیشش؟ مهتاب: بله حتما حامی رفت تو اتاق پناه حامی: سلام خوبی؟ پناه: سلام ممنون حامی: چیزی نمیخوایی؟ پناه: نه مرسی ممنون حامی: خیله خب باشه میرم مرخصت کنم مانیا رو میفرستم کمکت پناه: مرسی فقط یه دقیقه پناه کارتشو از کیفش در آورد پناه: با کارت من حساب کنید حامی: نه نمیخواد شک میکنن پناه: باشه حامی رفت برگه ترخیص رو پر کرد حساب کرد و اومد و راه افتادن سمت عمارت.. 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²¹ رسیدن و رفتن تو پناه رفت تو اتاقش و حامی هم رفت تو اتاقش حامی لباسشو عوض کرد و اومدم دم در اتاق پناه در زد پناه: بیا تو حامی اومد داخل پناه: بله؟ حامی: یکم استراحت کن تا شام برسه پناه: باشه من میخوابم شام نمی‌خوام ، بیدارم نکنید حامی: باید بخوری پناه: هوفففف باشه حامی: افرین حامی رفت بیرون و پناه خوابید بعد ده دقیقه غذا رسید و حامی دوباره رفت تو اتاق پناه حامی: پناه پناه: بله؟ حامی: پاشو شام پناه: برو میام حامی سرشو تکون داد و رفت سر میز نشست و پناه اومد شام خوردن رفتن خوابیدن فردا صبح)) 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
استوری دیروز آقا حامی 👀🤍 شیرازی ها از دست ندیداااا.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²² فردا صبح )) پناه : چند دیقه ای بود صدای کوبیدن در میومد و هیچکس نبود بازش کنه آروم از رو تخت بلند شدم و و سمت سالن رفتم خواستم برم خارج از سالن که صدای حامی که رو پله ها وایساده بود اومد حامی : کجا ؟ پناه : کی پشت دره ؟ میرم در و وا کنم انقدر در زدن نمیزارن بخوابم حامی : لازم نکرده اگر قرار به باز شدن در بود خودم میرفتم پناه : وا خب برو ببین کیه چی میخواد حامی هوفی از رو کلافگی کشید حامی : پدرت و برادرت ، مادرت گفته بهشون و آدرس و گیر آوردن در و وا کنم بیان تو ؟؟ پناه ترسی به جونش افتاد پناه : نه تروخدا من نمیخوام برگردم پیش اونا اما در و باز نکنی بیخیال نمیشن حامی: تو همینجا باش خودم میرم حامی رفت و در باز کرد )) حامی : بفرمائید پارسا : اون دختره ی پرو رو کجا قایم کردی حامی : درست حرف بزن ببینم کدوم دختر ؟ پرهام : اگه درست حرف نزنه چی ؟ پناه میگیم به چه حقی خواهر من و آوردی اینجا ها ؟ حامی: اینجا عمارت منه من تعین میکنم کی بره کی بیاد دختری هم به اسم پناه اینجا نیست الانم بسلامت تا زنگ نزدم به پلیس 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh