eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
258 دنبال‌کننده
63 عکس
8 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Ilmah_118 کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²⁸ اما پناه چیزی از اون حالش کم نشده بود .. همچنان بغضی مثل سنگ تو گلوش گیر کرده بود حامی که کم کم آروم شد متوجه شد که زیاده روی کرده به پناه نزدیک تر شد و دست ِسردش و گرفت و به آرومی شروع به صحبت کرد حامی : پناهم ببخشید ، بخدا عصبی شدم چرا بهم نگفتی خودت ؟ پناه پاسخی نداد حامی چندین بار سوالش و پرسید .. همچنان پاسخی در کار نبود حامی پناه و تو بغ..لش کشید و موهاشو نوازش کرد حامی : پناه ؟ عزیزم ؟ نفس بکش واسه قلبت خوب نیستا پناه بعد تموم شدن حرف حامی آروم شروع به نفس کشیدن کرد حامی به خدمه ها گفت تا قرص و آب براش بیارن حامی : ببین منو چرا بهم نگفتی ؟ پناه : چون اینطوری عصبی میشدی حامی : نمیشدم اگر از اول راست میگفتی پناه : دروغ میگی حامی: هوفف بیا قرصتو بخور ناراحت نباش ببخشید داد زدم سرت ماشین هم پیدا میکنم واسه خودتم ماشین میگیرم نگران نباش پناه : نمیخوام میخوام برم از اینجا حامی : یادت رفته ها تو زنمی پناه: برو بهشون بگو مرد یا ازش طلاق گرفتم من دیگه نمیخوام جای خواهر طفلکیم و بازی کنم 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
چهار پارت بعدی کوووووو😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²⁹ حامی : چرا لج میکنی پناه ؟ پناه : لج نمیکنم از اولم قرار بر این بود منم الان نزدیک یه هفتس دارم نقش بازی میکنم حامی: میخوای بری کجا ؟ اینجا بد میگذره بهت ؟ بهتر از آواره موندنه که پناه : هرجا غیر اینجا اره بد میگذره تو همش با من عین یه زندانی رفتار میکنی یا تو اتاق حبسم یا خونه اگرم برم بیرون تهش اینطوری داد نصیب میشه حامی : ببخشید اذیتت کردم قول میدم تکرار نشه صد دیگه بزنم بری خرید ؟ پناه : عام اگر صد و پنجاه میزنی آشتی کنم حامی : با این پولا چیکار میکنی تو ؟ پناه : لباس کیف کفش لوازم آرایش روتین پوستی آرایشگاه گوشی و هزار تا چیز دیگه حامی : چخبره اخه پناه : تو مگه دختری ؟ سختیش مال ماعه بتوچه ؟ حامی: عجبا حامی گوشیش و برداشت و پول واریز کرد حامی : بفرما حالا آشتی ؟ پناه : بعله آشتی حامی : خب خداروشکررررر 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ³⁰ حامی : چند روزی بود میگذشت و شکر خدا فعلا از هر نوع خطری به دور بودم انقدر خرید کرده بود که کل خونه شده بود وسایل پناه و صبح تا شب درگیر و مشغول بود شب به یه مهمونی بزرگ بین تمام سرمایه گذار ها دعوت بودم و تو فکر این بودم پناهم ببرم یا نه از طرفی نگران بودم ببرم و اتفاقی بیوفته و لز طرفی می ترسیدم بگم نمیبرمت خلاصه تصمیم گرفتم همراهم بیاد پناه خانوم یدیقه میای ؟ پناه اومد کنار حامی . پناه : جان ؟ حامی : اوهوع چه مهربون پناه : پرو نشو هاااااا حامی : چشم چشم امشب میخوام به یه مهمونی برم میای باهام ؟ پناه چشماش از ذوق برقی زد . پناه: جدی میزاری ؟ حامی: اگر دوست داری آره پناه: معلومه دوست دارم حامی : پس حاضر شو پناه چشمی گفت و رفت تو اتاقش یکی از قشنگترین لباسای جدیدش و برداشت و پوشید یه میکاپ ساده و عروسکی زد و اکسسوری هاشو انداخت و به بیرون اتاق رفت . 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh