eitaa logo
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
257 دنبال‌کننده
63 عکس
8 ویدیو
0 فایل
𝗶𝗇︎ 𝗍𝗁︎𝖾 𝗇︎a𝗆︎𝖾 𝗈𝖿︎ 𝗀︎o𝖽 ᯓ𝖶︎e𝗅︎𝖼︎𝗈𝗆︎𝖾꜂To mყ 𝖼︎𝗁︎n𝗇︎𝖾𝗅︎. ♥️🔗 رمــان‌آوازِ‌قــو| پــایــانᯓ رمــان‌متروکــه| در‌حــال‌پــارت‌گــذاریᯓ ᯓجـهت‌تبادل @Ilmah_118 کـــدمون:📝𝟬𝟱𝟲 "عضوجمعیت‌نویسندگان"
مشاهده در ایتا
دانلود
چهار پارت بعدی کوووووو😭
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²⁹ حامی : چرا لج میکنی پناه ؟ پناه : لج نمیکنم از اولم قرار بر این بود منم الان نزدیک یه هفتس دارم نقش بازی میکنم حامی: میخوای بری کجا ؟ اینجا بد میگذره بهت ؟ بهتر از آواره موندنه که پناه : هرجا غیر اینجا اره بد میگذره تو همش با من عین یه زندانی رفتار میکنی یا تو اتاق حبسم یا خونه اگرم برم بیرون تهش اینطوری داد نصیب میشه حامی : ببخشید اذیتت کردم قول میدم تکرار نشه صد دیگه بزنم بری خرید ؟ پناه : عام اگر صد و پنجاه میزنی آشتی کنم حامی : با این پولا چیکار میکنی تو ؟ پناه : لباس کیف کفش لوازم آرایش روتین پوستی آرایشگاه گوشی و هزار تا چیز دیگه حامی : چخبره اخه پناه : تو مگه دختری ؟ سختیش مال ماعه بتوچه ؟ حامی: عجبا حامی گوشیش و برداشت و پول واریز کرد حامی : بفرما حالا آشتی ؟ پناه : بعله آشتی حامی : خب خداروشکررررر 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ³⁰ حامی : چند روزی بود میگذشت و شکر خدا فعلا از هر نوع خطری به دور بودم انقدر خرید کرده بود که کل خونه شده بود وسایل پناه و صبح تا شب درگیر و مشغول بود شب به یه مهمونی بزرگ بین تمام سرمایه گذار ها دعوت بودم و تو فکر این بودم پناهم ببرم یا نه از طرفی نگران بودم ببرم و اتفاقی بیوفته و لز طرفی می ترسیدم بگم نمیبرمت خلاصه تصمیم گرفتم همراهم بیاد پناه خانوم یدیقه میای ؟ پناه اومد کنار حامی . پناه : جان ؟ حامی : اوهوع چه مهربون پناه : پرو نشو هاااااا حامی : چشم چشم امشب میخوام به یه مهمونی برم میای باهام ؟ پناه چشماش از ذوق برقی زد . پناه: جدی میزاری ؟ حامی: اگر دوست داری آره پناه: معلومه دوست دارم حامی : پس حاضر شو پناه چشمی گفت و رفت تو اتاقش یکی از قشنگترین لباسای جدیدش و برداشت و پوشید یه میکاپ ساده و عروسکی زد و اکسسوری هاشو انداخت و به بیرون اتاق رفت . 𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗 Chanel :@Matrookeh