𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★. Part : ²⁸ اما پناه چیزی از اون حالش کم نشده بود .. همچنان بغضی مثل سنگ تو گلوش گی
ترکوندی همسایه 🤏🏻
یکی از بهترین رمانایی که میخونم رمان شما هست 💆🏻♀️♥️
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ²⁹
حامی : چرا لج میکنی پناه ؟
پناه : لج نمیکنم از اولم قرار بر این بود منم الان نزدیک یه هفتس دارم نقش بازی میکنم
حامی: میخوای بری کجا ؟ اینجا بد میگذره بهت ؟ بهتر از آواره موندنه که
پناه : هرجا غیر اینجا
اره بد میگذره تو همش با من عین یه زندانی رفتار میکنی
یا تو اتاق حبسم یا خونه اگرم برم بیرون تهش اینطوری داد نصیب میشه
حامی : ببخشید اذیتت کردم قول میدم تکرار نشه
صد دیگه بزنم بری خرید ؟
پناه : عام اگر صد و پنجاه میزنی آشتی کنم
حامی : با این پولا چیکار میکنی تو ؟
پناه : لباس کیف کفش لوازم آرایش روتین پوستی آرایشگاه گوشی و هزار تا چیز دیگه
حامی : چخبره اخه
پناه : تو مگه دختری ؟ سختیش مال ماعه بتوچه ؟
حامی: عجبا
حامی گوشیش و برداشت و پول واریز کرد
حامی : بفرما
حالا آشتی ؟
پناه : بعله آشتی
حامی : خب خداروشکررررر
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ³⁰
حامی : چند روزی بود میگذشت و شکر خدا فعلا از هر نوع خطری به دور بودم
انقدر خرید کرده بود که کل خونه شده بود وسایل پناه و صبح تا شب درگیر و مشغول بود
شب به یه مهمونی بزرگ بین تمام سرمایه گذار ها دعوت بودم و تو فکر این بودم پناهم ببرم یا نه
از طرفی نگران بودم ببرم و اتفاقی بیوفته و لز طرفی می ترسیدم بگم نمیبرمت
خلاصه تصمیم گرفتم همراهم بیاد
پناه خانوم یدیقه میای ؟
پناه اومد کنار حامی .
پناه : جان ؟
حامی : اوهوع چه مهربون
پناه : پرو نشو هاااااا
حامی : چشم چشم
امشب میخوام به یه مهمونی برم
میای باهام ؟
پناه چشماش از ذوق برقی زد .
پناه: جدی میزاری ؟
حامی: اگر دوست داری آره
پناه: معلومه دوست دارم
حامی : پس حاضر شو
پناه چشمی گفت و رفت تو اتاقش یکی از قشنگترین لباسای جدیدش و برداشت و پوشید
یه میکاپ ساده و عروسکی زد و اکسسوری هاشو انداخت و به بیرون اتاق رفت .
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون