خب رفقا خبر اول از این قراره که ¹⁰ پارت دیگه پایان ِفصل ِاول رمانمونه🙂↔️🪄.
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ★.
Part : ³¹
حامی : خوشگل شدیا
پناه : خوشگل بودممممممم
حامی : شک نکن
بریم ؟
پناه : چون خواهش میکنی بعله
حامی: رو نیست که ماشالا
پناه : همینی که هستتتتت
حامی : چشم
رفتن و راه افتادن و بعد بیست دقیقه رسیدن))
با وارد شدن داخل سالن مهمونی پناه با دیدن پارسا و پرهام رنگ به روش نموند
حامی : چیزی شده ؟
حامی نگاه پناه و دنبال کرد با چهره پدر و برادرش مواجه شد
حامی: بیا بریم خونه بهتره اینجا نباشیم
مهتاب : به به دختر قشنگم بلاخره دیدمت
حامی : برو عقب
مهتاب : اونی که باید بره تویی من مادرشم ولی تو چی ؟
حامی : منم شوهرشم
مهتاب : اهوم شوهرش تو یه مشت بازی
مهتاب صفحه گوشی و نشون داد روی تماس با مریم بود
مهتاب : به قیمت فهمیدن مادرت چی ؟ دست بر نمی داری ؟
حامی : نه
مهتاب : حتی اگر بفهمن باعث مرگ نیلای من شدید ؟؟
حامی : اونی که باعث مرگ نیلام شده تو و اون شوهرتید
نیلای ِمن هنوز زندس و اون هم پناه
الانم نمیزارم مثل نیلا پناه و ازم بگیرید
به هرکی هم هر چی میخوای بگو
دست پناه و گرفت تا خواست از سالن خارج بشه دستی دور مچش حلقه شد
پارسا : کجا ؟
حامی : جایی که بتونم واسه زنم تصمیم بگیرم به دور از یه مشت حیوون
پارسا : من واسه دخترم تصمیم میگیرم نمیدونستی بدون
حامی : کدوم دختر ؟ هوم ؟ کدوم ؟
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵♥️🔗
Chanel :@Matrookeh
شنــــوایِنظــــراتتــــون♥️࿔ꔷ.
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ki5386&btn=صندوقچهنظراتتون
هدایت شده از 𝗔𝘃𝗮𝗹𝗶𝗻𝗱𝗶𝗱𝗮𝗿👀🤎
الان میرم دوتا پارت تایپ میکنم میزارم براتون دیگه پنج تا پارت مونده تا رمان تموم بشه 🤏🏻👀