𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ Part : ² به ضربان قلب غیر منظم زل زده بود که صدای بوق دستگاه دراومد دکتر و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 ²💙. ࣪ ࿔ꔷ
Part : ³
پناه به بخش منتقل شد و حامی به سمت اتاقش رفت
حامی : خوبی عزیزم ؟؟
پناه آروم سری تکون داد
حامی : نگفتی من دق میکنم اینهمه چشماتو بستی ؟
پناه : مگه چند وقت گذشته
حامی سرش و پایین انداخت و آروم زمزمه کرد
حامی : شیش ماه
پناه حرفی نداشت فقط با تعجب به حامی نگاه میکرد
حامی : مهم اینه الان پیشمی
درد که نداری ؟
پناه : نچ پاستیل های هر روزم کو ؟
حامی : از دست تو
هر روز می خریدم میزاشتم تو کابینت میریم خونه میدم بهت
پناه: به اندازه ۶ ماه دونه دونه میشمارما
حامی : بیشتر هست که کمتر نیست
پناه : میبینیم
حامی : شک نکن
گوشی حامی زنگ خورد
شماره ناشناس بود
حامی : الو ؟
👨🏻: به جناب صالحی
حامی : شما ؟
👨🏻: بیا به آدرسی که برات میفرستم میفهمی
حامی : ا اما ..
قطع شد
پناه : کیبود ؟
حامی: نمیدونم ناشناس بود
پناه : چیگفت خب ؟
حامی : هیچی نگران نباش تو استراحت کن تا بیام
حامی به سمت لوکیشن راه افتاد
𝘊𝘰𝘱𝘺?𝘊𝘩𝘢𝘯𝘯𝘦𝘭 𝘳𝘦𝘱𝘰𝘳𝘵👀
Chanel :@Matrookeh
ورقـــی ِاز ایـــن آغـــاز، نظـــرات ؟💙. ࣪ ࿔ꔷ
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_k4vezm0&btn=شنوای.ِحرفای.ِدرگوشی.:)
𝗡𝗼𝘃𝗲𝗹 | 𝗺𝗮𝘁𝗿𝗼𝗼𝗸𝗲 💙✨੭ .
چطوری یادش موندهههه🥸
پاستیل رو هیچوقت نباید فراموش کرد .