سرو، آزاد شد آن دم که ثمر، هیچ نداد
بیثمر شو که ثمرهاست در این بیثمری
- #فروغی_بسطامی
#آریسا
🫐@Mava_a
در دل و جان خانه کردی عاقبت
هر دو را دیوانه کردی عاقبت
آمدی کآتش در این عالم زنی
وانگشتی تا نکردی عاقبت
ای ز عشقت عالمی ویران شده
قصد این ویرانه کردی عاقبت
من تو را مشغول میکردم دلا
یاد آن افسانه کردی عاقبت
عشق را بیخویش بردی در حرم
عقل را بیگانه کردی عاقبت
یا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه کردی عاقبت
شمع عالم بود لطف چارهگر
شمع را پروانه کردی عاقبت
یک سرم این سوست یک سر سوی تو
دو سرم چون شانه کردی عاقبت
دانهای بیچاره بودم زیر خاک
دانه را دُردانه کردی عاقبت
دانهای را باغ و بستان ساختی
خاک را کاشانه کردی عاقبت
ای دل مجنون و از مجنون بَتَر
مردی و مردانه کردی عاقبت
کاسهٔ سر از تو پُر از تو تهی
کاسه را پیمانه کردی عاقبت
جان جانداران سرکش را به علم
عاشق جانانه کردی عاقبت
شمس تبریزی، که مر هر ذره را
روشن و فرزانه کردی عاقبت
- #مولانا
#آریسا
🫐@Mava_a
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بیدوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود
دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم
خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گِل بود
بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق
مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود
راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود
دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟
که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود
- #حافظ
#آریسا
🫐@Mava_a
گردن من در برج باروت میتپید
چگونه میتوانستم تو را فاش کنم
که حتی برهنگیات را از تن در آورده
بودی؟
با جوهر زنبق، تهنیتها چنان همدیگر را تنگ میکردند
که اسبی سفید
کاملا سفید
از ته موی رگهایش شیهه میکشید
عصارهی زنبق
عشق را چه اندازه سریع میکرد
که رطوبت قوس و قزح در
پشت لالهی گوش میماند؟
خروسان، با آواز
بندر خیسی را
از کنار بازوی زنی که در او خرمنی زنبق
از خواب در شیر منعکس میشد
آفتاب میکردند
و من آنقدر مایوس بودم که سپیده
تصعید نگفتههای من بود
در یک صبح بی خروس
بروی پنجهی پا
بلند میشدم و فصل میگذشت
با زحمت شبی از شانهی کوهستانیت
برای دیدن نومیدیم
سرک میکشیدم و دو عشر مهتاب
در رگهای من بالا میرفت
گردن من در برج باروت میتپید
اما براقترین فلسم بروی نومیدی میافتاد
- #بیژن_الهی
#شاخه_نبآت
🫐@Mava_a