eitaa logo
ماوی
864 دنبال‌کننده
1هزار عکس
56 ویدیو
4 فایل
•🫐• وَخداوندآگاه!بہ‌نامِ‌او^^ مأوَی به معنای پناهگاه ! دو سھ قدم‌جنون‌کنارِماباشید، راھِ دوری‌نمی‌رود :) با ما سخنی هم اگرت هست بگو🧋 https://harfeto.timefriend.net/17145901041992
مشاهده در ایتا
دانلود
در دل و جان خانه کردی عاقبت هر دو را دیوانه کردی عاقبت آمدی کآتش در این عالم زنی وانگشتی تا نکردی عاقبت ای ز عشقت عالمی ویران شده قصد این ویرانه کردی عاقبت من تو را مشغول می‌کردم دلا یاد آن افسانه کردی عاقبت عشق را بی‌خویش بردی در حرم عقل را بیگانه کردی عاقبت یا رسول الله ستون صبر را استن حنانه کردی عاقبت شمع عالم بود لطف چاره‌گر شمع را پروانه کردی عاقبت یک سرم این سوست یک سر سوی تو دو سرم چون شانه کردی عاقبت دانه‌ای بیچاره بودم زیر خاک دانه را دُردانه کردی عاقبت دانه‌ای را باغ و بستان ساختی خاک را کاشانه کردی عاقبت ای دل مجنون و از مجنون بَتَر مردی و مردانه کردی عاقبت کاسهٔ سر از تو پُر از تو تهی کاسه را پیمانه کردی عاقبت جان جانداران سرکش را به علم عاشق جانانه کردی عاقبت شمس تبریزی، که مر هر ذره را روشن و فرزانه کردی عاقبت - 🫐@Mava_a
گفتی که غمت مدام باشد، باشد جز وصل توام حرام باشد، باشد خواهم به تو رخ به رخ سلامی بدهم گر مرگ در آن سلام باشد، باشد 🫐@Mava_a
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم؟ - 🫐@Mava_a
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک بر زبان بود مرا آن‌چه تو را در دل بود دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی می‌کرد عشق می‌گفت به شرح آن‌چه بر او مشکل بود آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گِل بود بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟ که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود - 🫐@Mava_a
آمده‌ام تا به خود گوش‌کشان، کشانمت بی‌دل و بی‌خودت کنم، در دل و جان نشانمت گوی منی و می‌دوی در چوگانِ حکم من در پی تو هَمی دَوم گرچه که می‌دَوانمت - 🫐@Mava_a
بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو شب از فراق تو می‌نالم ای پری رخسار چو روز گردد گویی در آتشم بی تو - 🫐@Mava_a
گردن من در برج باروت می‌تپید چگونه می‌توانستم تو را فاش کنم که حتی برهنگی‌ات را از تن در آورده بودی؟ با جوهر زنبق، تهنیت‌ها چنان همدیگر را تنگ می‌کردند که اسبی سفید کاملا سفید از ته موی رگ‌هایش شیهه می‌کشید عصاره‌ی زنبق عشق را چه اندازه سریع می‌کرد که رطوبت قوس و قزح در پشت لاله‌ی گوش می‌ماند؟ خروسان، با آواز بندر خیسی را از کنار بازوی زنی که در او خرمنی زنبق از خواب در شیر منعکس می‌شد آفتاب می‌کردند و من آنقدر مایوس بودم که سپیده تصعید نگفته‌های من بود در یک صبح بی خروس بروی پنجه‌ی پا بلند می‌شدم و فصل می‌گذشت با زحمت شبی از شانه‌ی کوهستانیت برای دیدن نومیدیم سرک می‌کشیدم و دو عشر مهتاب در رگ‌های من بالا می‌رفت گردن من در برج باروت می‌تپید اما براق‌ترین فلسم بروی نومیدی می‌افتاد - 🫐@Mava_a
ندارم طاقتِ این لب‌خماری را، ببوسم زود که دارد می‌رود چشمم به خواب آهسته آهسته 🫐@Mava_a
چشم رضا و مرحمت بر همه باز می‌کنی چون که به بخت ما رسد این همه ناز می‌کنی ای که نیآزموده‌ای صورت حال بی‌دلان عشق حقیقت است اگر حمل مجاز می‌کنی ای که نصیحتم کنی «کز پی او دگر مرو» در نظر سبکتکین عیب ایاز می‌کنی پیش نماز بگذرد سرو روان و گویدم «قبلهٔ اهل دل منم، سهو، نماز می‌کنی» دی به امید گفتمش «داعی دولت توام» گفت «دعا به خود بکن گر به نیاز می‌کنی» گفتم «اگر لبت گزم، مِی خورم و شکر مزم» گفت «خوری اگر پزم، قصه دراز می‌کنی» سعدیِ خویش خوانیم پس به جفا برانیم سفره اگر نمی‌نهی در به چه باز می‌کنی؟ - 🫐@Mava_a