نامهٔ مکس به بیلی
𝑫𝒆𝒂𝒓 𝒃𝒊𝒍𝒍𝒚💔
---
بیلی عزیز،
نمیدانم حتی میتوانی این را بشنوی یا نه. دو سال پیش، میگفتم «این مسخره است، غیرممکن». اما این را قبل از آن بود که از ابعاد دیگر و هیولاها بفهمم، پس دیگر قرار نیست فرض کنم که چیزی میدانم.
خیلی چیزها از وقتی رفتی اتفاق افتاده. پدرت کاملاً به هم ریخته بود. او و مادرم شروع کردند به دعوا کردن. دعواهای بد. فکر نمیکنم میتوانست بدون تو اینجا بماند. پس رفت. و برای مادرمان زیاد چیزی باقی نگذاشت. او یک شغل دیگر گرفته، و ما به همان تریلر پارک قشنگگ در کرلی نقل مکان کردیم.
در اصل، از وقتی تو رفتی، همه چیز یک فاجعهٔ تمام عیار بوده. و بدترینش این است که نمیتوانم به کسی بگویم چرا رفتی. نمیتوانم بهشان بگویم که تو جان اِل را نجات دادی. که تو جان مرا نجات دادی. من آن لحظه را مدام در ذهنم مرور میکنم. و گاهی تصور میکنم که به سمتت میدوم، تو را کنار میکشم. تصور میکنم اگر این کار را کرده بودم، تو هنوز اینجا بودی. و همه چیز دوباره درست میشد. تصور میکنم که میتوانستیم دوست شویم. دوستان خوب، مثل یک خواهر و برادر واقعی.
و میدانم که این احمقانه است. تو از من متنفر بودی. من از تو متنفر بودم. اما فکر کردم شاید بتوانیم دوباره امتحان کنیم. ولی این اتفاق نیفتاد. من فقط همانجا ایستادم و تماشا کردم.
مدتی، سعی کردم شاد باشم. عادی. اما فکر میکنم شاید بخشی از من هم همان روز مُرد. و این را به کسی نگفتهام. نمیتوانم. اما باید به تو میگفتم. قبل از اینکه دیر شود. اگر میتوانی این را بشنوی، و واقعاً امیدوارم که بتوانی. متاسفم. خیلی، خیلی متاسفم، بیلی.
با عشق، خواهر حقیر تو،
مکس