eitaa logo
Mazhabiyon|مذهبیون
2.6هزار دنبال‌کننده
21.2هزار عکس
16هزار ویدیو
184 فایل
《بسم الله الرحمن الرحيم》 👊🫡هر روز با کلی کلیپ و عکس و متن ، درباره شهدا و علما و زندگی و آخِرت و #مذهبیونی و #انقلابی #مهدوی و ... در خدمت شما هستم✌️🇵🇸 #اول‌آدم‌باش‌بعد‌مذهبی ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
مشاهده در ایتا
دانلود
یااباعبدالله .
میگفت : جاموندی‌ازکربلا نگران‌نباش ؛ خیالت‌راحت‌باشه . . مادرهمیشـه‌سھـمِ‌بچه‌ای‌که‌نیومده‌رو کنارمیزاره ! بیشترازسھمِش‌کنارمیزارِه ؛
"♥️🔐" نیـٰازۍ‌نیست‌حتـۍ گفـتن‌اوضا؏دلتنگـۍ،، بخوـٰان‌از‌چشـم‌هایـم آرزوۍِ‌یڪ‌زیـٰارت‌را . .🥺!"
Javad Moghadam - Karbobala Che Serriye (128).mp3
3.05M
کربُ‌بلا‌خسته‌ام‌ازفراق‌دوری، من‌صبرایوب‌ندارم‌بسه‌صبوری(:🥀
امام‌حسین‌علیه‌السلام: هر كه‌ امرى‌ ر ابا نافرمانى‌ خدا بجويد،آنچه‌ اميد دارد‌ زودتر از دستش‌ برود و از آنچه‌ مي‌گريزد،زودتر به‌ سرش‌ آيد🌱 [الکافي؛ج؛۲؛ص؛۳۷۳]
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 🍁 🍁 قسمت چهارم داخل کلاس شدم,سمیرا از دیدنم تعجب کرد,رفتم کنارش نشستم,سمیراگفت:توکه نمیومدی ,همراه من رسیدی که.... اومدم بهش بگم که اصلا دست خودم نبود,یه نگاه به سلمانی کردم,دیدم دستش را گذاشته روبینیش وسرش رابه حالت نه تکون میده.... به سمیراگفتم:بعدا بهت میگم. اما من هیچ وسیله وحتی دفتری و...همرام نیاورده بودم کلاس تموم شد من اصلا یادم رفته بود ,شاید بابا منتظرم باشه,اینقد هم باترس اومدم بیرون که گوشیم هم نیاورده بودم. پاشدم که برم بیرون,سلمانی صدام زد:خانوم سعادت شما بمونید کارتون دارم,نگران نباشید باباتون رفتن ,سرکارشون..... دوباره گیج شدم,یعنی این کیه,فرشته است؟اجنه است؟روانشناسه که ذهن رامیخونه,این چیه وکیه؟؟؟ سمیرا گفت:توسالن منتظرت میمونم ورفت بیرون. استاد یک صندلی نزدیک خودش گذاشت وخودشم نشست روصندلی وگفت:بیا بشین,راحت باش,ازمن نترس,من اسیبی بهت نمیزنم. با ترس نشستم ومنتظر شدم که صحبت کند سلمانی:وقتی باهات حرف میزنم به من نگاه کن,سرم راگرفتم بالا ونگاهش کردم, دوباره آتیش توچشماش بود اما اینبار نترسیدم. سلمانی گفت:یه چیزی داره منو اذیت میکنه باید اون از طرف توباشه,ازخودت دورش کن تا حرف بزنیم . گفتم :چی؟؟ یه گردنبد عقیق که حکاکی شده است... وااای این راازکجا میدید ,اخه زیرمقنعه وچادرم بود. درش آوردم وگفتم فقط وان یکاده...دادم طرفش,یه جوری خودش راکشید کنار که ترسیدم... گفت سریع بیاندازش بیرون... گفتم آیه ی قرانه... گفت:توهنوز درک حقیقی از قران نداری پس نمیتونی ازش استفاده کنی . داد زد,زود بیاندازش.... به سرعت رفتم توسالن گردنبند رادادم به سمیرا وبی اختیار برگشتم, سلمانی:حالا خوب شد ,بیا جلو,نگاهم.کن... رفتم نشستم سلمانی:هیچ میدونی چهره ی تو خیلی عرفانی هست,اینجا باشی ,ازبین میره,این چهره باید تویک گروه عرفانی به کمال برسه... سلمانی حرف میزد وحرف میزد,ومن به شدت احساس خوابالودگی میکردم,بعدها فهمیدم اون جلسه ,سلمانی من را یه جورایی هیپنوتیزم کرده,دیگه از ترس ساعت قبل خبری نبود ,برعکس فکرمیکردم یه جورایی بهش وابسته شدم. همینجور که حرف میزد,دستش راگذاشت رو دستم,من دختر معتقدی بودم وتابه حال دست هیچ نامحرمی به من نخورده بود ,اما تو اون حالت نه تنها دستم راعقب نکشیدم بلکه گرمای عجیبی از دستش وارد بدنم میشد که برام خوش آیند بود,وقتی دید مخالفتی باکارش نکردم,دوتا دستم راگرفت تومشتش وگفت اگر ما باهم اینجورگره بخوریم تمام دنیا مال ماست . 🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸
🛑حتما مطالعه کنید 👆🛑
اصلاً رقیه نه! مثلاً دختر خودت یک شب میان کوچه بخوابد چه می‌شود...
رو به چای نبات هم تبریک می‌گیم😎😂!)
6.87M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این صحنہ هاے سرشار از آرامش بہ زودے نصیب تان شود . . .🖐🏻🙂! 𝐉𝐎𝐈𝐍↴ ✌️مذهبیون 😎 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ @Mazhabi_yon313