🔸یک روز، آخوند ملا حسینقلی همدانی سر کلاس درس چند بار پشت سر هم تکرار می کند:
"آفرین سید محمدسعید، آفرین سید محمدسعید".
به طوری که حاضران تعجب می کنند که این چه حرفی بود.
بعدا که از سید محمدسعید حبوبی سوال می کنند که تو در آن روز کجا بودی؟
جواب می دهد که در قایق نشسته بودم و از کوفه به کربلا می آمدم، در کنار من مرد عربی خوابیده بود و سرش را به کتف من گذاشته بود و خرخرکنان آب دهانش را روی من می ریخت، ولی من دلم نیامد که او را بیدار کنم آن وضع را تا کربلا تحمل کردم ولی او را بیدار نکردم.
#ملا_حسینقلی_همدانی
#عرفان_نحله_نجف
@Mehre_ho
تعداد قابلتوجهی از شاگردان آیتالله قاضی مانند آیت الله بهجت در مقام اجتهاد بودند. دلیل این امر را از پدرتان شنیده بودید؟
پدرم جواب این پرسش را از آیتالله قاضی نقل کرده بودند که ایشان فرموده بود وقتی یک سالک وارد مسیر عرفان میشود، امکان دارد که عوالم برزخی برایش آشکار شود. به عنوان مثال میتواند باطن مردم را تشخیص بدهد. در این شرایط اگر سالک، مجتهد نباشد و بخواهد از مرجعی تقلید کند، دچار مشکل میشود؛ به همین دلیل شاگردان خود را تشویق میکردند که برای رسیدن به درجه علمی اجتهاد تلاش کنند.
شیخ محمود قوچانی
فرزند شیخ عباس قوچانی
@Mehre_ho
🔸 آیةاللهزاده سیّد جواد گلپایگانی - داماد ايت الله مستنبط - در خاطرات تازهنشر خود میگوید:
🔹 «یکبار که در خدمت آیةالله سیّد نصرالله مستنبط بودم، صحبت از شعر شد؛ ایشان فرمودند: من هم شعر میگویم. و شعری را که در وصف آیةالله سیّد علی قاضی سروده بودند[!]، خواندند.
🔸 آن شعر این بود:
▫️ دوشینه سحر، نگار تبریزی من
آمد سرِ راه من به خونریزی من
▫️ عاری ز لباس عافیت کرد مرا
این بود نتیجهٔ سحرخیزی من!».
📚 (شبهای رمضان، ص۳۰)
@Mehre_ho
دوشینه سحر، نگار تبریزی من
آمد سرِ راه من به خونریزی من
عاری ز لباس عافیت کرد مرا
این بود نتیجهٔ سحرخیزی من!
#سید_علی_قاضی
@Mehre_ho🌱
.
با توجه به کرامتهای زیادی که از آقای قاضی نقل شده، آیا خود شما هم کرامت ویژه ای از آقای قاضی دیده اید؟
یادم هست یک بار پشت سر آقای قاضی حرکت میکردم آن وقت جوان بودم دیدم یک شیخی پیش پدرم آمد و گفت:
از کجا معلوم که حرفهای تو درست باشد؟ من می خواهم از خود حضرت صاحب الامر(عج) چیزی بشنوم.
پدرم گفت: خب، بیا برویم از ایشان بپرسیم! ناگهان من دیدم دیگر اثری از شهر نیست و داریم در بیابانی قدم می زنیم از دور یک جای بلندی را دیدم که آنجا یک عده ای در رفت و آمد هستند. آنجا که رسیدیم. آن شیخ پشیمان شد و به پدرم گفت: من نمی خواهم آقا را ببنیم برگردیم ! مرا برگردان !
پدرم گفت: تو خودت اصرار داشتی برویم و ببینیم!
آن شیخ گفت: نه نمی خواهم . و برگشتیم. من دیدم دوباره در همان محل و مکان و همان شهر خودمان هستیم!
_._._._._._._._._._._._._
مصاحبه کیهان فرهنگی
با فرزند آیت الله قاضی
@Mehre_ho
ديـگـر آنـكـه ، اگـر چـه ايـن حرفها آهن سرد كوبيدن است ، ولى بنده لازم است بگويم ، اطـاعـت والدين ،
حسن خلق ،
ملازمت صدق ،
موافقت ظاهر با باطن
و ترك خدعه و حيله
و تقدم در سلام
و نيكويى كردن با هر بر و فاجر، مگر در جايى كه خدا نهى كرده .
اينها را كه عـرض كـردم و امـثـال ايـنـهـا را مـواظـبـت نـمـايـيـد!
الله الله الله كـه دل هيچ كس را نرنجانيد!
تا توانى دلى به دست آور
دل شكستن هنر نمى باشد
وصیت نامه آیت الله قاضی ره
@Mehre_ho
خاطره ای جالب از نفرین همسر
سید محمد حسن قاضی فرزند ایت الله قاضی داستان را چنین تعریف کردند که: ما یک مادری داشتیم، خدا بیامرزدش، کفش هایمان را که می کندیم و می رفـتیم توی کوچه بازی می کردیم، مادر می گفـت نروید، پا برهنه می دوید توی کوچه، بازی می کنید و می آیید داخل رختخواب می خوابید و رختخواب کثیف می شود. مرحوم قاضی می گفـت: نه، بروید چه اشکالی دارد و این همیشه یک گفـتگویی در خانه ما بود، که قاضی می گفـت بگذار بروند بازی کنند و مادر می گفـت: که این طوری رختخواب ها کثیف می شود.
یکی از روزها که وقت مغرب بود، مادر نشسته بود رو به قبله و مهیای نماز مغرب و عشاء بود، من هم وارد خانه شدم، از مکتب می آمدم، کفش ها را از پا کندم که بروم کوچه بازی کنم.
مادر گفـت: محمد رفـتی! عقرب بیاد پایت را بزند! ما گوش ندادیم و رفـتیم و همین که پایم را گذاشتم توی کوچه، یک عقرب پایـم را زد.
بعد من آمدم خانه گریه کردم. یکدفعه آقای قاضی آمد و گفـت: محمد چی شده؟
خواهری دارم که دو سال از من بزرگتر است و الان در مشهد ساکن است، او آمد و گفـت: مادر گفـت نرو تو کوچه، محمد گوش نداد، رفـت و عقرب پایش را نیش زد!
آقای قاضی به مادر گفـت: تو بچه را نفرین کردی؟ حالا که این است من هم این کار را می کنم، انگشت دوم پایم را فشار داد و خوب شد!
@Mehre_ho
.
تا که از جانب معشوق نباشد کششی
کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد❤️
@Mehre_ho
گفت که در زندگی آزاد باش!
مرحوم علامه طباطبایی میفرمودند:
زمانی که از تبریز به نجف آمدم، عیال گرفته بودم و ایشان هم تبریزی بودند، تبریز کجا و هوایِ تب خیزِ نجف کجا! در جنگ بین المللی دوم که رابطه ایران و عراق قطع شد، پولی برای ما نمیرسید، خیلی از این مسئله نگران بودم. از طرفی خداوند هر چه فرزند به ما میداد از بی غذایی و از گرما میمُردند!
روزی خدمت استادم آیت الله آقای میرزا علی آقای قاضی- قُدّس سِرّه- رسیدم و مقداری درد دل کردم، ایشان حرفهای من را که شنیدند نصیحتی کردند و من هم نصیحت ایشان را به صورت این شعر در آوردم:
پیر خرد پیشه نورانیام
برد ز دل، زنگِ پریشانیام
گفت که در زندگی آزاد باش
هان گذرانست جهان، شاد باش!
بعد از مدتها مرحوم قاضی به من گفتند: خداوند مولودی به شما میدهد، نام او را (عبد الباقی) بگذارید!
در حالی که من اصلا نمیدانستم همسرم، باردار شده است!
آن فرزند را خدا به ما داد و برای ما هم ماند!
@Mehre_ho
گفت که در زندگی آزاد باش!
مرحوم علامه طباطبایی
درباره این سروده میفرمودند:
«در ایام تحصیل که در نجف بودم، مدتی ارتباط با ایران به سختی برقرار بود که موجبِ نبودِ زمینه مالی و کمبود وسایل اولیه رفاه میشد. علاوه بر آن گرمی هوا در نیمی از سال مشکلات بیشتری به وجود میآورد. به همین جهت روزی خدمت مرحوم آقای قاضی- رحمت الله علیه- رسیدم و قصه دل با او گفتم، ایشان نصایحی فرمودند.
وقتی از خدمت استاد بازمیگشتم چنان سبکبار بودم که انگار در زندگی هیچ غم و غصهای ندارم.همان هنگام، مضمون پند ایشان را به صورت این شعر درآوردم.»
دوش که غم، پرده ما میدرید
خارِ غم اندر دل ما میخلید
در بَرِ استادِ خرد پیشهام
طرح نمودم، غم و اندیشهام
کُاو به کف، آیینه تدبیر داشت
بختِ جوان و خِردِ پیر داشت
پیرِ خِرَد پیشه و نورانیام
بُرد ز دل، زنگ پریشانیام
گفت که «در زندگی آزاد باش!
هان! گذران است جهان، شاد باش!
رو به خودت، نسبتِ هستی مده!
دل به چنین مَستی و پَستی مده!
زآن چه نداری ز چه افسردهای
و زغم و اندوه، دل آزردهای؟!
گر بُبُرد ور بدهد، دستِ دوست
ور بِبَرد ور بنهد، مُلکِ اوست
ور بِکِشی یا بکُشی دیو غم
کج نشود دستِ قضا را قلم
آن چه خدا خواست همان میشود
وان چه دلت خواست نه آن میشود.
@Mehre_ho
آیت الله نجابت
از شاگردان آیت الله قاضی
آقای قاضی فرمودند: هر حقی که برگردنت باشد تا ادا نکنی باب روحانیت، باب قرب، باب معرفـت باز شدنی نیست. یعنی این ها همه مال حضرت احدیت است. و حضرت احدیت رضایت خود را در راضی شدن مردم قرار داده است.
@Mehre_ho
هر طور شده باید او را پیدا کنی و از او حلالیت بطلبی!
مرحوم آیتالله حاج شیخ حسنعلی نجابت شیرازی میفرمودند: اوایلی که تازه خدمت مرحوم استاد آیتالله آقا سید علی قاضی- استاد علامه طباطبایی و آیتالله بهجت و بسیاری از بزرگان دیگر- رسیده بودم و برای سیر معنوی خودم دستور میخواستم، استاد فرمودند: هر چه حقوق(حق الناس، حق الله و. .)بر گردن داری، باید بروی و آنها را اَدا کنی! عرض کردم: تا آن جا که یادم میآید یک طلبهِ سیدِ شیرازی بود که پدرش او را برای درس خواندن در شیراز به من سپرده، و حتی اجازه در تنبیه هم به من داده بود. این سید گاهی بازیگوشی میکرد و درس نمیخواند. یک بار من با این که در تنبیه او از پدرش اجازه داشتم، او را تنبیه کردم! احتمال میدهم کمی در تنبیه او زیاده روی کرده باشم. اگر حقی گردن من باشد، حقِ همین سید است! آقای قاضی فرمودند: باید از او حلالیت بطلبی! عرض کردم: الآن در نجف نیست، فرمودند: هر طور شده باید او را پیدا کنی و از او حلالیت بطلبی!(تا راه سیر و سلوک و ترقی و پیشرفت معنوی برای تو باز شود)@Mehre_ho