eitaa logo
اسکلت من کجاست؟
50 دنبال‌کننده
180 عکس
20 ویدیو
6 فایل
درد می کشم پس هستم کپی=فحش بد خیلی بد یکی از فصل دو @poch135 ها؟چی؟صدات نمیاد https://abzarek.ir/service-p/msg/4130254
مشاهده در ایتا
دانلود
و من حتی اگر از این زندان هم بگریزم آزاد بودن را بلد نیستم بیهودست خریدن خطر به جان برای محبوس شدن در زندانی دیگر
جوووولییییین
و اما ناگهان به یادم آمدیو باز شکستم و این استعاره نیست صدایش هنوز در گوشم است طنین خرد شدن مهره های کمر و برخورد زانویم بر زمین نوای نوازش آینه با مشتم و ریزش خون به روی انگشتم فریاد ممتدم که بارها با سرفه خم شد می دانی که اشتباهم بودیو بدان قوی ترم نکردی من از تنهایی می ترسم و گمان کنم تنها ترم کردی و آه باز از تو گفتم و در یادت غرقم کردی
خستم
برای سال بعد کاملا آمادم
سگ تو کمالگرایی
تا تک رقمی نشم آروم نمی گیگیگیییییباعبنبکبخبتبپبمحب
نه دکتر من نه شکست عشقی خوردم نه اسکیزوفرنی دارم فقط پشت کنکور موندم
عه راستی یه چیزی نوشتم
به او خیره شد که پوستش مانند برف می درخشید دلتنگ زمستان شد چقدر پوست او به زمستان می آمد کاش کمی زودتر با اوی مرده آشنا می شد اعصابش خورد شد چطور حواسش به این موضوع نبود او احمقی بیش نیست باید این اشتباه را جبران کند کشو ها را برای یافتن چیز تیز زیر و رو کرد می توانست چاقویی را راحت تر در آشپز‌هانه بیاید ولی چاقو کلیشه ای است و او نمی خواهد شبیه به دیگران باشد موچینی را یافت به سمت اوی مرده حرکت کرد و مو چین را در گونه ی او کوبید و شروع به حرکت به سمت چشمش کرد ولی اثری از قرمزی که قرار بود خیلی به سفید بیاید نشد احمق احمق مرده ها خونریزی نمی کنند کاش کمی زود تر با اوی زنده آشنا میشد ولی نه نشستن در کنار اوی زنده حتی برای چند ثانیه هم کمر را طوری خورد می کند که انگار صندلی ها بر دوش دارد از ترس آنکه نکند از خواب مرگ بیدار شود کنار اوی مرده نشست موهایش را نوازش کرد چقدر این رنگ مو را دوست داشت مشکی با رگه های سفید ولی ولی پنجه اش را میان دسته ی ما ها فرو کرد و با کشیدنشان هرج و مرج به راه انداخت شقیقه هایش تیر کشید به یاد آورد که چگونه اوی زنده زشت بودن را در گوشش فرو کرده بود به یاد آورد که چقدر جای پوزخند خالی بود در تمام لحظه هایی که گمان می کرد لیاقت بودن بسته به زیبایی و او بی لیاقت ترین است که با هیچ زیبا نمی شود و در نهایت حتی بودنش هم زشت است احمق چرا به حرف هایش نخندیدی چند تن را برای آخرین بار نواخت و بقیه تار ها را رها کرد به لبان بی رنگش خیره شد لبانی که روزی هم همرنگ خون هم همزاد خون بود هر گاه که گشوده میشد از دردی خبر می آورد که انگار قرار بود به مخاطبش سرایت کند سخنش نشانه ای از بیماری و بیماری ترسناک و ترس طرد کننده و طرد کردن پر از بی کسی بود دست اوی بی جان را به بند انگشتانش کشید رد ناخن همان طرح ناپسند گناه و همان الگوی پشیمانی بود که بر کف دستش حک شده بود انگار که کسی دیگری را برای اشتباهاتش اینگونه بی صدا و تنها تنبیه کرده بود به لباسش خیره شد خشم در جانش شعله ور شد حتی به لباس هایش هم رحم نکرده بود تمام زندگی اش را با لباس ها دزدیده بود به سوی او حمله ور شد خواست لباس را از تنش بکند نشد چرا که او سنگین تر از آنی بود که زورش به او برسد خواست تن را از لباس بکند نشد چرا که تکه تکه شدن تنی که پر خون نشود بی ارزش ترش می کند آخر پاره کرد آن تکه دارایی زیبا را به تن شلوغ از زخمش خیره شد انگار کسی او را برای تمام اشتباهات دنیا اینگونه تنها و پر صدا تنبیه کرده بود سفر تن با رسیدن نوک انگشتان پا به انتها می رسد به انتها که رسید تاول ها را دید همیشه می خواست کافی باشد و راه رفتن بر زمین هیچ گاه کافی نیست و حالا می بینی که حتی دویدن هم کافی نیست موجودی چون تو هیچ گاه کافی نیست این کلمات را در گوش او زمزمه کرد سپس با خود اندیشید که چقدر شبیه اوی زنده حرف می زند تک خنده کرد و با خود گفت مهم نیست به هر حال که فقط خواب است از گفته اش شوکه شد و با همان شوک به بیداری فراخوانده شد صدای سکسکه اش بلند شد قلبش درون سینه بی تابی می کرد ترسیده بود فقط نمی دانست از چه از آنچه در خواب دیده بود یا اینکه آنچه که بود را در خواب دیده بود؟ از جا برخاست به سمت روشویی رفت چراغ را روشن کرد خواست آبی به صورتش بزند که چشمش به آینه افتاد خواست جیغ بزند که ناگهان فهمید سکسک اش قطع شده خواست نفس راحتی بکشد که تصویر درون آینه را دوباره دید همان بود همان پوست رنگ پریده همان موهای مشکی با تار های سفید همان لبان خونی سریع به کف دستش نگاه کرد همان یادگاری ها همان شکنجه گری که کاش در خواب هایش مانده بود
خوب شد کتابامو جمع نکردم ببین الان چقدر دسترسی بهشون راحت تره