تا مدت ها تحمل کرد و سپس پذیرفت که چیزی بیش از این که هست،نمی تواند باشد و در آخر مرد با نشناختن غریبه ای که در تمام این مدت بود
حلوای ختم شیرین و گریه های عزادار خنده دار و زمین خوردن ها بامزه و در آخر هیچ کس دیگری را نمی فهمد
می دانیم عشق چیست و عاشق نمی شویم
می دانیم حقیقت است و نقضش می کنیم
شما به خود می گویید دیوانه و ما دیوانه هستیم
نمی خواهم برگردم
چون می ترسم
از اینکه
باورم از زیبایی لحظات باهم بودنمان
خیال باشد