درد مرا وادار با ساخت موجودی خیالی به نام فراموشی کرد و من سالها چشم به راه آمدنش به سقف چشم دوختم
ولی نیامد
افکار تاریک، ذهن را درگیر پیچ و مهره های گمشده ی قلب می کنند و بعضی این واقعه را استرس می نامند
زندگی اینطوریه که انگار داری یه کتابو چند مرتبه می خونی و وسط خمیازه کشیدنات گاهی چند خط رو اشتباهی رد می کنی
خمار چه می خواهد بجز می را؟
پرسش انکاریست نه پاسخا!
تو را عاشقم و می خواهم چه کار بی تو دنیا را؟
هی انکار نکن این قاعده ساده را
سکوت هر روزه ام؛
شب ها بر روی کاغذ به رقص در می آید
زیباست نه؟
سازش را هم بغض بر سینه می کوبد
ببین!
چشمم چراغانی شده
امشب باز در کنج دیوار عروسیست
آیا همین است زندگی؟
یا نکند آیا همین بود زندگی؟
یا شاید همین خواهد بود زندگی؟
یا اصلا هست زندگی؟
همه آدما اولش فکر می کنن که قطعا قراره یه کار بزرگ کنن و آدم بزرگی بشن و دنیا رو عوض کنن و قطعا با اون عابری که امروز صبح تو خیابون دیدن فرق دارن
همه همینن و تهش همشون عابری هستن که یکی دیگه تو خیابون دیدتشون