لطفت بود که خودتو از چشمم انداختی
من خودم عرضشو نداشتم از جلو چشمم تکونت بدم
یقین داری که شلیک می کند و اسلحه را در مشتش می گذاری
می دانی پایان داستان جنون را و عاشقی رو آغاز می کنی
نکند خیال کنی در تاریکی روز چشمی اشکت را می بیند غمت را می خواند دستت را می گیرد
باید که فقط غم را زیر چراغ ماه بارید که آیینه ها به شمارش اشک هایت نشسته اند
مقدر است که بادبادک را باد در پیش خویش کشد
مرد بیهوده طناب را در مشت چنگ می زند
انسان است دیگر
حسرت زده از آنچه داشت؛به دنبال آنچه نداردو خسته از آنچه دارد است