منی در من گرفتار در زندان من است
دعا کن برایم
که شاید دعایت، پایان رنج من است
سخت گرفته ام یا آسان نیست
نمی خندم یا خنده دار نیست
پرواز نمی کنم یا بال نیست
امروز را زندگی نکردم یا زندگی نیست
حیرانم که چرا در اینجا چیزی جز هیچ نیست
شرم دارم از نامی که روی گردنبند حک شده
از شاهرگ جدایش می کنم تا به خیال خودم شاه نفهمد که این من چطور تا این اندازه پست شده
آرزو می کنیم به روزایی برگردیم که سعی می کردیم سریع تر ردشون کنیم
انگار تازه فهمیدیم زیبایی مقصد فقط بخاطر جاده بود
مدتی پیش هجده سالگی را به دست فراموشی سپردم و با سالی جدید دست دوستی دادم سالی که قرار است پر از موفقیت ها و شادی هایی برای انسانی جدید باشد
شوخی کردم
راستش مدت هاست که دیگر بعد از تولدم طوری خیالپردازی نمی کنم که انگار متولد شده ام در منی غیر از این من
بالاخره انسان است دیگر و گاهی ممکن است تجربه هایش تجربه شوند
سال پیش قول های زیبایی دادم و سالی که گذشت پر از شکست پر از نفرت پر از غم پر از بی اعتمادی پر از ناامیدی پر از اشک پر از دروغ پر از تیرگی و پر از تنهایی بود
سال زشتی بود
حتما نباید قول میدادم
حدوداً دو سه نفر جمله تولدت مبارک را برایم زمزمه کردند
حس خاصی نداشت
مبارک؟ واقعه مبارکی نبود
و تولد؟ از قبل اطلاع داشتم سالها پیش در چنین روزی شروع به زیستن کرده ام
خواستم آن روز را متفاوت بگذرانم
مثلاً بروم و کیک بخورم ولی راستش کیک دوست ندارم،خواستم بروم رستوران ولی سیر بودم خواستم بروم سینما ولی فیلم خوب یا حتی مقداری خوب هم در حال اکران نبود خواستم برای خودم شاخه گلی بخرم ولی گل فقط موجودیست که ظرافتش او را حلق آویز کرده است خواستم برای خودم هدیه ای بخرم ولی نمی دانستم که چه می خواهم و که حوصله بی فایده راه رفتن در شلوغی را دارد؟
پس فقط پنج دقیقه دیر تر به خانه رفتم
و در راه به خود اعتراف کردم که شاید فقط بدنبال بهانه ای بودم تا با نتیجه غمگین ماندم در برابر تلاش برای شاد شدنم روبرو نشوم
به خانه که رسیدم بیش از روزهای پیش خوابیدم
خوابم نمی آمد اما خسته بودم خیلی خسته
حتما بخاطر این است که
جدیدا اشک هایم زیادی جاری هستند
لوس شده ام یا خسته؟
جدیدا تلاشی برای ساختن چیزی نمی کنم
تنبل شده ام یا خسته؟
جدیدا آینه ها در خانه اضافی هستند
زشت شده ام یا خسته؟
جدیدا گول می خورم
ساده شده ام یا خسته؟
جدیدا با کسی بیش از دو پاراگراف حرفی رد و بدل نمی کنم
خجالتی شده ام یا خسته؟
جدیدا حس خوبی از کسی نمی گیرم
تنها شده ام یا خسته
مهم نیست چرا فقط خسته ام
روز تولدم شب شد و در انتظار واقعه ای ناگهانی و خوشحال کننده دیر تر از همیشه خوابیدم
ولی حتی پایم هم سر نخورد تا سرم با تیزی گوشه دیوار برخورد کند و با داستانی خنده دار داستان زندگی ام تمام شوم
چند روز گذشته انگار چیزی کم بود
مقداری جست و جو کردم و بالاخره کاستی را پیدا کردم
انگار نتوانستم عادت خوش خیالی را دور بریزم و هنوز منتظر خیال های رنگین برای سالی که چند روزش را گذرانده ام هستم
انسان است دیگر اکثرا تجربه هایش تجربه نمی شوند
پس برای خودم هم که شده می گویم حتی با تمسخر که
امسال سالیست که می خواهم منی تا حدودی خوشحال تر باشم