اسکلت من کجاست؟
The Devil's Advocate,وکیل مدافع شیطان
یه فیلم فلسفی درباره حضور و تاثیر شیطان توی زندگی
که با تمام وسوسه های شبه منطقیش بازم در نهایت انسان رو به پوچی میرسونه بطوری که با داشتن تمام اون چیزهایی که کل عمرش دنبالش بوده بازم دچار بحران اخلاقی میشه
توی کل فیلم شیطان سعی داره خدا رو کمرنگ کنه و اونو موجودی نشون بده که از یه جای دور داره از تقلای بشریت لذت می بره
تلاش می کنه زندگی رو توی بخش مادیش خلاصه کنه و استدلال می کنه که خدا نیاز مادی رو داده پس چرا انسان رو ازش نهی کرده؟
در حالی که انسان از چیزی که در نهایت بهش آسیب برسونه نهی شده نه اینکه از تامین نیاز های مادیش منع شه
اینو می رسونه که هیچ عدالتی وجود نداره و دنیا چیزی جز دروغ و استفاده از قانون برای اثبات دروغ نیست و...
دوربین توی کل فیلم دقیقا جایی بود که باید باشه و مخاطب رو وادار به دیدن ادامه فیلم کنه پر بود از نمادسازی های خفن
گریم ها با توجه به اینکه فیلم حدودا قدیمیه و نسبت به فیلم های ترسناک امروزی خیلی خوب بود و بازیگرا هم که اصلا نیاز به تعریف ندارن
برای من این فیلم یه شاهکار بود
خودم خواستم که اینگونه شوم
چنین تنها و ویرانه شوم
ببارم و هر بار بی شانه شوم
به راستی خودم خواستم که اینگونه شوم؟
آدمیزاد است دیگر
می دود و در خود هق هق می کند
تا گوشه ای می ایستد ناگهان دق می کند
آدمیزاد در این دنیا فقط فاصله می سازد و دردِ دل جمع می کند
و قلب اگر کار به صدق و کذب و حقیقت و از این قبیل واقعیت ها داشت که نامش عقل می شد
شاید اگر اندکی بیش از اندکی دیوانه باشم
خارج از جهان و در سیر خودم باشم
برون از رد انسانیت باشم
آنموقع شاید خودم باشم؛
اگر اینگونه باشم
احتمالا بیمارم و بیماری دردم باشد
و احتمالا جهان بیمار پرور و انسایت غیر انسانی باشد
نمی دانم شاید اندکی
اندکی بیش از اندکی دیوانه باشم
سیاه و گره خورده
سیاه دل شدم ام با افکاری گره خورده
همان موجودی که چیزی جز غم نخورده
بی خانواده و بی دوست و بی خود مانده
همه را از خود رانده
از خدایش جدا مانده
من همانم که دیگر امیدی به حال خوشش نمانده
شده فرار کنی از خواب که خواب سریعتر تو را به شروع روزی مانند امروزی که تمام شد می رساند؟
شده از بیدار شدن بترسی؟
از آغاز شدن؟
از امروزت چه؟
شده از زندگی کردن بترسی؟
نمی دانم چه هستی که مملو از غم می کنی آنچه هستم را
ولی هر چه که هستی،
می دانم شب ها در من شدت می گیری
و گاهی به شکلی ناگهانی می یابی که
هر آنچه ساختی ناهمواری بوده
هر آنچه بودی ناسازگاری بوده
هر آنچه می دانستی خیالی بوده
گیرم که بی دلیل زخم بر تنم زدند
ولی چگونه هنوز خون به هزاران دلیل بر پوست خراشیده ام جاری است؟
گیرم که گذشت و تمام شد
ولی چگونه کودکی تمام شده ام در تمام روز های هفته جاری ریشه دوانده است؟
گیرم که خوب نبودم
ولی چگونه هزینه جاری خوب و بد را می پرداختم وقتی نمی دانستم که کیستم؟
اصلا گیرم از این ببعد بی رگ و خون و بزرگسال شدم اهل حساب و کتاب و هندسه انسان شدم
فراموش هم می شوم؟
من که من ساخته نیستم و نشد که بفهمم کیستم،فراموش هم می شوم؟