و قلب اگر کار به صدق و کذب و حقیقت و از این قبیل واقعیت ها داشت که نامش عقل می شد
شاید اگر اندکی بیش از اندکی دیوانه باشم
خارج از جهان و در سیر خودم باشم
برون از رد انسانیت باشم
آنموقع شاید خودم باشم؛
اگر اینگونه باشم
احتمالا بیمارم و بیماری دردم باشد
و احتمالا جهان بیمار پرور و انسایت غیر انسانی باشد
نمی دانم شاید اندکی
اندکی بیش از اندکی دیوانه باشم
سیاه و گره خورده
سیاه دل شدم ام با افکاری گره خورده
همان موجودی که چیزی جز غم نخورده
بی خانواده و بی دوست و بی خود مانده
همه را از خود رانده
از خدایش جدا مانده
من همانم که دیگر امیدی به حال خوشش نمانده
شده فرار کنی از خواب که خواب سریعتر تو را به شروع روزی مانند امروزی که تمام شد می رساند؟
شده از بیدار شدن بترسی؟
از آغاز شدن؟
از امروزت چه؟
شده از زندگی کردن بترسی؟
نمی دانم چه هستی که مملو از غم می کنی آنچه هستم را
ولی هر چه که هستی،
می دانم شب ها در من شدت می گیری
و گاهی به شکلی ناگهانی می یابی که
هر آنچه ساختی ناهمواری بوده
هر آنچه بودی ناسازگاری بوده
هر آنچه می دانستی خیالی بوده
گیرم که بی دلیل زخم بر تنم زدند
ولی چگونه هنوز خون به هزاران دلیل بر پوست خراشیده ام جاری است؟
گیرم که گذشت و تمام شد
ولی چگونه کودکی تمام شده ام در تمام روز های هفته جاری ریشه دوانده است؟
گیرم که خوب نبودم
ولی چگونه هزینه جاری خوب و بد را می پرداختم وقتی نمی دانستم که کیستم؟
اصلا گیرم از این ببعد بی رگ و خون و بزرگسال شدم اهل حساب و کتاب و هندسه انسان شدم
فراموش هم می شوم؟
من که من ساخته نیستم و نشد که بفهمم کیستم،فراموش هم می شوم؟
حال که تکیه گاه خودم شده ام قوی شده ام خارج از حس انسان دوستی و تنها شده ام
زاده غم و فرزند درد شده ام
حال که خرد شده ام و تاری از پود شده ام
گمان کنم همان که می خواستم شده ام