و گاهی به شکلی ناگهانی می یابی که
هر آنچه ساختی ناهمواری بوده
هر آنچه بودی ناسازگاری بوده
هر آنچه می دانستی خیالی بوده
گیرم که بی دلیل زخم بر تنم زدند
ولی چگونه هنوز خون به هزاران دلیل بر پوست خراشیده ام جاری است؟
گیرم که گذشت و تمام شد
ولی چگونه کودکی تمام شده ام در تمام روز های هفته جاری ریشه دوانده است؟
گیرم که خوب نبودم
ولی چگونه هزینه جاری خوب و بد را می پرداختم وقتی نمی دانستم که کیستم؟
اصلا گیرم از این ببعد بی رگ و خون و بزرگسال شدم اهل حساب و کتاب و هندسه انسان شدم
فراموش هم می شوم؟
من که من ساخته نیستم و نشد که بفهمم کیستم،فراموش هم می شوم؟
حال که تکیه گاه خودم شده ام قوی شده ام خارج از حس انسان دوستی و تنها شده ام
زاده غم و فرزند درد شده ام
حال که خرد شده ام و تاری از پود شده ام
گمان کنم همان که می خواستم شده ام
فقط اونجایی که انقدر هیچی از کتاب حالیت نیست که نمی تونی تشخیص بدی سطح سوالا در حدیه که طراح شایسته فحش باشه یا نه
و شاید هیچگاه کسی نفهمد که حنجره برای فریاد زدن نیازمند چیزی بیش از نوایی خش دار است
می دانستم
می دانستم که اگر بنا را بر باریدن بگذارم
ابر در انتظار باریدن برف بر کویر در همنشینی چشم می بارد
سپس هفتاد سال می گذرد و چشم می ماند و برف ابرویی که بر کویر پلک سایه انداخته
و آنجاست که اگر سوی چشم برود
ابر می میرد