فقط اونجایی که انقدر هیچی از کتاب حالیت نیست که نمی تونی تشخیص بدی سطح سوالا در حدیه که طراح شایسته فحش باشه یا نه
و شاید هیچگاه کسی نفهمد که حنجره برای فریاد زدن نیازمند چیزی بیش از نوایی خش دار است
می دانستم
می دانستم که اگر بنا را بر باریدن بگذارم
ابر در انتظار باریدن برف بر کویر در همنشینی چشم می بارد
سپس هفتاد سال می گذرد و چشم می ماند و برف ابرویی که بر کویر پلک سایه انداخته
و آنجاست که اگر سوی چشم برود
ابر می میرد
سوژه: یک اوی ترک خورده
بازیگر: دلباخته
نقش: چسب زخم
سناریو: مرمت کردن ترک ها
پایان: بی زخم کسی دگر چسب می خواهد مگر؟
کات
امروز کمتر از دیروز خودم بودم
این را وقتی فهمیدم که خودم را
با ناخن های فرو رفته در کف دستی که آغشته به زخم بود ،چشمی که نمی توانست از مقابل گلدان تکان بخورد و قلبی که خودش را به دیوار می کوبید و ذهنی که به چیزی غیر از کوبیدن شدن گلدان در صورت صدای بغل گوشم نمی اندیشید یافتم
نمی دانم حال چه کسی هستم
من یا اویی که کمتر از من، من است
ولی حتی اکنون هم فکر به سکوتی که با صدای ریختن قطره های خون روی سرامیک شکسته شود
باعث می شود که از شوق انگشتان پایم را در هم بپیچم
صدای دور و آرومو بهترین شکل ممکن می شنوم ولی صدای بغل گوشمو نه
فکر کنم گوشم دوربینه
یادته می گفتی چرا باید یه ایرانی بره برای عربا بجنگه و اونا می گفتن وقتی دشمنو بیرون مرز از بین نبری؛ باید داخل مرز باهاش روبرو شی؟
می خندیدی به جوابشون نه؟