یه بنده خداییم هست هر چند وقت یه بار یه عکس سم از خودم برام می فرسته که یادم نره مسخره جد آبادشم نکبت
عجیبه
با یه کسایی دیگه حرف مشترک نداریم که یه روزی تصورمون از هیچ آینده ای خالی از با هم بودنمون نبود
امروز فهمیدم که هر چند روز به بار دچار توهم این میشم که حالم خوبه و حقیقت اینه که خیلی از چیزی که بشه اسمشو خوب گذاشت دورم
امشب به من گفت
وقتی اینچنینی گمان می کنی دنیا تا ابد همین گونه برای تو می رقصد؟
آنجا بود که فهمیدم دنیا هم می رقصد
ولی چگونه؟
دنیا که مانند برگ عاشق نیست که تا باد را ببیند از خود بی خود شود
دنیا ساز می خواهد
سازش را من می زدم؟
ولی من که اینچنینم و اینچنین ساز زدن بلد نیست
شاید خواندنم را می گفت
خوب می خوانم
خصوصا شب ها در تخت
همانموقع که بخاطر خجالتی بودنم دهانم را روی بالشت می گذارم تا صدای آوازم به گوش نرسد
ولی اگر صدا از گلو به گوش نرسد که چیزی هم به رقص در نمی آید
دیگر نمی دانم چگونه من دنیا را به رقص درآوردم
فقط تعریفی از اینچنینی هستم که برقص درنیامده سقوط کرده
شاید او نمی داند که من اینچنینم و رقص ندانم
رنج عللیست که بی علت در هر معلول جریان دارد
پاسی از شب را با درون مایه اشک و آه سپری می کنم و سپس به ام
دقیق نمی دانم عبارت درست چیست
اینکه به پوچی می رسم یا اینکه از وضع پوچ موجود آگاه می شوم
آن لحظه که خود را هیچ تو را هیچ و همه چیز را هیچ می بینم
آن لحظه دیگر درکی از علت رنج بسیارم ندارم
اصلا آن لحظه پس از صرف کردن آن تعداد زمان برای مصرف رنج،دیگر رنجی ندارم
آن لحظه حقیقتی ترین لحظه روز است که حقیقت را می فهمم
چرا که حال همه چیز هست همه آن ویرانی ها در گوشه گوشه اتاق موجود است ولی رنج؟ نه رنجی نیست
پس حقیقت این است که چیزی باعث رنج نمی شود بلکه این رنج است که علت رنج است
دلتنگ که می شوم خوابم نمی برد انگار که خواب هم بی او جایی نمی رود
دیوار چشمانم خاکستری رنگ است
نگفته بود دزد است رنگدانه می دزدد
بوی خون و عرق پیچیده در شامه
تهوع آور است عطری که مملو از خاطره هامه
قوز می کنم اینبار بار رو شونه هامه
سنگینی عشقش سبک تر از دردامه
می بوسمش از دور
شاید نداند او
نبودنش اما همیشه همرامه
آقای امام حسین من حتی روم نمیشه برات عزاداری کنم
ولی از همین کوچه ی خالی از آدم خوبات یواشکی دوست دارم
از من نخواه ناگهان تو را دوست بدارم
که اگر چه من به تو عشق بورزم دیگری چاقو در قلبت فرو می کند
موج پارادوکس ذهن من غم عشق را خنده دار کرده است