دلتنگ که می شوم خوابم نمی برد انگار که خواب هم بی او جایی نمی رود
دیوار چشمانم خاکستری رنگ است
نگفته بود دزد است رنگدانه می دزدد
بوی خون و عرق پیچیده در شامه
تهوع آور است عطری که مملو از خاطره هامه
قوز می کنم اینبار بار رو شونه هامه
سنگینی عشقش سبک تر از دردامه
می بوسمش از دور
شاید نداند او
نبودنش اما همیشه همرامه
آقای امام حسین من حتی روم نمیشه برات عزاداری کنم
ولی از همین کوچه ی خالی از آدم خوبات یواشکی دوست دارم
از من نخواه ناگهان تو را دوست بدارم
که اگر چه من به تو عشق بورزم دیگری چاقو در قلبت فرو می کند
موج پارادوکس ذهن من غم عشق را خنده دار کرده است
من معمولیم
آینه هیچوقت بهم نمیگه تصویری که نشونش میدم زیادی قشنگه
صدام ضربان قلب کسیو به لرزه در نمیاره
هوشم باعث نمیشه از پله های جامعه سریعتر بالا برم
نمی تونم بخندونمت و سر نرفتن حوصلتو جزو وظایفم کنم
شایدم خودمو موظف بدونم ولی به هر حال نمی تونم بخندونمت
اونقدری توی کاری با استعداد نیستم که بقیه رو کمرنگ تر از خودم نشون بدم
اینکه اونقدری بد نیستم که مردم ازم متنفر باشن باعث نمیشه که مردم ازم متنفر نباشن
با خوب بودنم باعث نمیشم که وقتی می بینم تو چشمات اکلیل جمع شه چون اونقدر خوب نیستم
هیچکدوم از قسمتای زندگیم نمیتونن یه قسمت از یه سریال باشن
اونقدر شجاع نیستم که کسیو نجات بدم و اونقدر ترسو نیستم که نیاز باشه نجاتم بدی
اونقدری جذاب نیستم که بتونی جمله کلیشه ای تا حالا کسیو مثل تو ندیدمو بهم بگی
من معمولیم معمولی بودن اونقدر حوصله سر بر هست که حاضرم برای لحظه ای خاص بودن هر چیز خاصیو مال خودم کنم و هر موجودی خاصیو از سر راه بردارم و جای هر شخص خاصیو بگیرم
باید پوست زیر ناخن عیان و خون روی انگشت روان میشد تا بفهمم که چنگ زدن به دیوار چیزی جز آوار کردن ساختار افکار نیست و تنها معجزه است که می تواند مرا از این حصار بی پنجره نجات دهد
مدتی گذشته و نمیدانم
اول خراش هایم را زخم کردم
یا غم هایم را درد کردم
یا که از کی شب هایم را با چای سرد سر کردم
حتی به یاد ندارم که چرا اتاق را برای خودم مملو از مرگ کردم
ولی خوب می دانم که حالا کاملا تو را فراموش کردم
خیلیامونم دچار سندروم خود خسته کنی هستیم
اینطوریه که اگه با کار خسته نشیم از خودمون خسته می شیم