فکر کن هیچ مانعی جلوت نیست و تنها دلیل نرسیدنت اینه که بلد نیستی مثل آدم راتو بری
از آن لحظه که
دید هستی
اینجا هستی
شاد نباشد هستی
شانه هستی
راه هستی
چهار پایه هستی
آنجا هم که هستی
گمان کرد مانع هستی
برود هم باز هستی
تا آخر دنیا تو همین جا نشینی
بس که پستی
رفت
بیگانه از خویشم
می خراشم تن این بیگانه را
دلبستم به نوای دردش
به سیاهی غمش
به درخشش خرده شیشه های روحش
چنگ می زنم قلب این بیگانه را
خونه می چکد از دستم قلبش روحش تا برسم به دردش
تا صد سال پیش پوست از استخوان جدا می کردم تا برسم به جواب سوال
او کیست؟
او را چه به اینجا؟ چه به من؟
ولی حال تیغ در گوشت فرو می کنه تا برسم به استخوان
که فقط بخندم به او
اویی که کسی نیست جز هیچ در میان بازوان من ...
غم تایم دار اینطوریه که بصورت منظم تو یه وقت خاص از روز ناراحتم
همه ی کارامو می کنم میام یه گوشه دراز می کشم زار می زنم
گاهی میان خواب و بیداری
ابری از گذشته بر سرت سایه می اندازد و اشکش را بر گونه ات می بارد
تا از یاد نبری که نمی توانی گذشته را از یاد ببری
خونه رو دوست دارم
چون می تونم با صدای بلند بزنم زیر آواز
و اگر کسی اعتراض و انتقادی به صدام کنه
بلند تر و طولانی تر بخونم
ای ابر برای من دگر از موی سپید و چروک دست و کمر خم و قد کوتاهش خط نیاور
از چیزهایی که اینجا نیست بگو
از خنده اش بگو
چال
چال گونه اش هنوز آنقدر عمیق است که اگر حتی شصت سال عمر کنی چند ماه غرق شوی و سی سال سقوط کنی باز راه خروج از گوشه لبش را نیابی؟