مردم؟
پس چرا وقتی دیشب بدون پلک زدن خیره به چشم هایش گفتم
من مردم
او خندید؟
چرا وقتی مانند گفته کتاب سه انگشتم را روی مچ دستم می گذارم
نبض دارم؟
چرا وقتی نبض انگشتانم را تکان می دهد
قطره اشک یاغی بر گونه ام سرازیر می شود؟
چرا وقتی سخن می گویند
خون از رد تازیانه های روی کمرم جاری می شود؟
چرا هنوز رد خون درد دارد؟
زندم؟
پس چرا وقتی می گویم می خواهم زندگی کنم
سنگینی محال بودن آرزویم لبانم را به یک طرف خم می کند؟
چرا نمیتوانم فریاد بزنم هستم تا بودنم شنیده شود؟
چرا در قلب من دیگر نه بارانی می بارد و نه آقتابی می تابد؟
چرا وقتی در آینه می نگرم به یقین می رسم که انسان نمی تواند پیر تر باشد و هنوز باشد؟
چرا راه رفتنم سنگین است بسان حمل کردن نعش بی کافور خودم؟
اگر مردم چرا پرده ها کنار نرفته اند هنوز پر از سوال و تهی از جوابم؟
اگر زنده ام چرا طریقه بیان هیچ سوالی را نمی دانم؟
از وقتی که پیک می گذرد از این کوچه نگذشت
دیگر چیزی مانند گذشته نگذشت
همه چیز آنقدر مانده که اگر جانی در این جسم نماند
رد آنها مانند چرک ناتمام زخم بر روی تن من خواهد ماند
آدمی عجیب محتاج دو خط کلام غیر از صدای تکراری درونش است
طوری که اگر نامه ی برگشت خورده ی می گذرد خودم هم را می خواندم
باورم میشد که این هم می گذرد
و می گذشت
ولی نه کسی گفت و نه من گفتم
هر چه زمان گذشت او بیشتر نگذشت و من کمتر ماندم
بعضی دخترا چرا عادت دارن کاری کنن که هیچ جوره جدی گرفته نشن
تو یه گروه رسمی یه ارگان که بیشتر اعضاش مردن اومده عکس از خودش برای پروفایل می فرسته
اصلا 🚶
خدا هیچ آدم خسیسیو تو شرایطی قرار نده که حس کنه الان وقتشه یه خرج حسابی برای خودش کنه
قشنگ حس می کنم گوشت تنم داره می ریزه
چیه این آدم که یجوری بیخیال روزشو شروع می کنه که انگار نه انگار شب قبل تا یه قدمی خودکشی پیش رفته
امروز از لباسم خوشم میاد از جایی که می خوام برم خوشم میاد از قیافم خوشم میاد
از هوا خوشم میاد
همه چی سر جاشه اگه اضطراب سگ بی دلیل پاشو نذاره رو گلوم