چیه این آدم که یجوری بیخیال روزشو شروع می کنه که انگار نه انگار شب قبل تا یه قدمی خودکشی پیش رفته
امروز از لباسم خوشم میاد از جایی که می خوام برم خوشم میاد از قیافم خوشم میاد
از هوا خوشم میاد
همه چی سر جاشه اگه اضطراب سگ بی دلیل پاشو نذاره رو گلوم
آن آتشی که من کاری جز خاموش کردنش را یاد نگرفته بودم و مثل شعله ی شمع روی کیک فوتش کردم
ته مانده ی احساس بود
انقدر بدم میاد که دلم برای خودم بسوزه
یجوریه انگار دارم برای جنازه آدمی که بودم عزاداری می کنم
دروغ گفتم چیزی خوشحالم نمی کنه
قطعا اون لباس چهارده تومنی می تونه منو به نهایت شعف برسونه
نه اینکه بی وفایی
همانا روزی دیده ات را سوی من انداختی
معلوم است که
من بی هویت شده از دلتنگی را نشناختی
از آن جهت که با حجب و حیایی
به صورت زیر پرده ی زخم از غربت نپرداختی
مانند فراری از اجبار و سختی زود از اینجا تاختی
حتما بعد آن آهنگ یافتنم را در جایی دور نواختی
هنوز می شنوم تو را که صدای قدم هایت را در باد جا انداختی
از اینکه موقعیتو نتونم کنترل کنم یا حداقل ندونم چه اتفاقی قراره بیوفته بدم میاد
از آدمایی که به اسم سورپرایز تو این وضعیت قرارم میدن بیشتر