یا مثلاً اگه رگمو بزنم ممکنه از اونا که یادم نیست چیه پاره شه و دستم از کار بیوفته
سوال شرعی دارم اگه به قصد نمردن خودکشی کنی بعد سهوی بمیری
گناهی چیزی گردنته؟
چرا کسی اون چیز تو این چیزو
Eternal Sunshine of...
نمی سازه؟
این چه پیشرفت علمیه؟
پس فرق اون دانشمند با من پشت کنکوری چیه؟
میگما امام رضا من جدی حالم بده
جدی تو دیگه نمی تونم ترین حالت ممکنم
منو هم بین اون آدم حسابیا یواشکی راه بده
قول میدم فقط یه گوشه بشینم بی صدا گریه کنم
باشه؟
من نمی دانم دنیا چگونه کار خواهد کار
من مانند کودکیم گریه می کنم
حتی ندانم هایم بیشتر خواهد شده
من بیش از کودکیم گریه می کنم
عروسک را از من نمی گیرند
من عروسک شدم و او خود را ز من می گیرد
از تاریکی نه ولی از خیلی چیزها می ترسم
از بیدار شدن از زنده بودن می ترسم
این روزها از روزها بیش تر از هر چیز می ترسم
راه رفتن به روی دو پای بی زخمم به اندازه یادگاری اولین دوچرخه سواری؛ درد دارد
شب ها را با بیداری طی می کنم نه از برای شوق اردوی فردا
فقط صدای بلند خستگی دیروز نمی گذارد بخوابم
من نمی دانم از کی همه همدیگر را دارند و هنوز دلم می خواهد بگویم
با من دوست میشی؟
چرا که من حتی بیشتر از کودکیم تنها شده ام
مهربان تر شده ام ساده تر شده ام
سوال اینجاست اصلا بزرگ شده ام؟
سختی ها را چه کنم؟ شکست را چه؟
ترس را درد را چه کنم؟
می خواهم از همه ی اینها فرار بکنم
شاید فقط بچه تر شده ام