نیمی از جانِ مرا بُردی، محبت داشتی
نیمِ باقی مانده هم هروقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دستِ یاری چیست؟ سودای غنیمت داشتی
خانهای از جنسِ دلتنگی بنا کردم، ولی
چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی
زخم خوردم، گاهی از ایشان و گاه از چشمِ تو
با رقیبان بر سرِ جانم رقابت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بستهست،
کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
@Melhoof
مِلهوف
روزِ 92م کاش بهم پیام میدادی میپرسیدی حالم چطوره، چیکار میکنم، این مدت چیکارها کردم وقتی به ا
روزِ 93م
تو متعلق به منی،
شاید توی یه دنیای دیگه،
یه زمان دیگه،
ولی میدونم که متعلق به منی
•بُرشی از کتاب 365 روز بدونِ تو•
@Melhoof