مِلهوف
وه که گر من بازبینم روی یار خویش را تا قیامت شکر گویم کردگار خویش را(:
ضيم بعد هالمدّة حبيبك نساك
@Melhoof
مِلهوف
می نشینم بر سر راهت به شوق صحبتی وصف حالم را اگرنشنیده باشی، راحتی بیهوا خندیدی و گفتی که دیدی خ
در خیالم با خیالت بی خیال عالمم
تا که هستی در خیالم با خیالت خوش خیال عالمم❤️🩹
@Melhoof
رک بگویم از همه رنجیده ام
از غریب و آشنا ترسیده ام
با مرام و معرفت بیگانه اند
من به هر سازی که شد رقصیده ام
در زمستان سکوتم بارها…
با نگاه سردتان لرزیده ام
رد پای مهربانی نیست… نیست
من تمام کوچه را گردیده ام
سالها از بس که خوش بین بوده ام…
هر کلاغی را کبوتر دیده ام
وزن احساس شما را بارها…
با ترازوی خودم سنجیده ام
بی خیال سردی آغوش ها
من به آغوش خودم چسبیده ام
من شما را بارها و بارها
لا به لای هر دعا بخشیده ام
مقصد من ناکجای قصه هاست
از تمام جاده ها پرسیده ام
میروم با واژه ها سر میکنم
دامن از خاک شما بر چیده ام
من تمام گریه هایم را شبی…
لابه لای واژه ها خندیده ام
@Melhoof
برای آرزوهای محال خویش میگریم
اگر اشکی نمانَد، در خیال خویش میگریم
شب دل کندنت میپرسم آیا باز میگردی؟
جوابت هرچه باشد، بر سوال خویش میگریم
نمیدانم چرا اما به قدری دوستت دارم
که از بیچارگی گاهی به حال خویش میگریم
اگر جنگیده بودم، دستِکم حسرت نمیخوردم
ولی من بر شکست بیجدال خویش میگریم
به گردم حلقه میبندند یاران و نمیدانند
که من چون شمع هرشب بر زوال خویش میگریم❤️🩹
نمیگریم برای عمر از کف رفتهام، اما
به حال آرزوهای محال خویش میگریم
@Melhoof