برای ژاکتای رنگی پوشیدن، با بوت تو چاله های اب رفتن، چتر دست گرفتن، دیدن رنگای نارنجی و قرمز درختا، پختن کوکی های شکلاتی و امتحان کردن نوشیدنی های گرم که هرگز قرار نیست دوباره امتحان کنم، نگاه کردن به هوای ابری از پنجره بغل نیمکت مدرسه، لم دادن به شوفاژ و کتاب خوندن، گوش دادن به اهنگایی که انگار به صورت قراردادی مخصوص پاییزن، باز گذاشتن موهام،
when he doesn't know how bad his words hurt but i don't want to lose him so i just stay quiet
"من آدم غمگینی نیستم بلکه آدمی هستم که به شدت افسرده است. این افسردگی آنچنان بر من غلبه کرده که گاهی احساس میکنم در اعماق زمین زندگی می کنم. دور از هر نوع خوشی یا آرامش."
نامه به پدر' کافکا
عتیقه فروشی ها حتی بوی قدیم میدن. همچی انگار با یه ملحفه داستان و خاطره پوشیده شده و منتظره اون رو کنار بزنی و داستان هر عتیقه رو گوش کنی. ارزش چیزای قدیمی به قیمت یا قدمتشون نیست، به داستانیه که خیلی وقته دوباره تعریف نشده.