زیر قُبه یِ امام حسین(ع) انقدر ضربان قلبت تند میزنه که یادت میره باید نفس بکشی.
تویِ حرم امام حسین (ع) که باشی هر لحظه بیشتر قلبت چیزای قشنگ تری رو تو خودش جا میده ، یکی از اون قشنگیا همون زهرایِ پاکستانی که قیافش شبیه اروپایی ها بود و تویِ نگاه اول میفهمیدی تازه با اسلام آشنا شده و مُسلمون شده و جوری نزدیک ضریح نماز میخوند و گریه میکرد که اگه بدترین آدمِ جهانم که باشی روحِ نمازش رو کنارش حِسمیکردی:))))))
تویِ حرم امامحسین (ع) که باشی تازه میفهمی قبلا تویً چه جهنمی بودی و خودت خبر نداشتی.
یادمه بچه که بودم حوصلم که سر میرفت یه بادکنک برمیداشتم بعد از پنجره مینداختمش بیرون و با خودم میگفتم کاش برسه به دستِ یه بچه ی دیگه ای که الان دلش گرفته تا حداقل خوشحال بشه، امروز بالایِ گُنبد امام حسین (ع) یه بادکنک قرمز گیر کرده بود ؛ فقط میخوام بدونم اون بچه ای که دلش گرفته بوده و بادکنکش رو از پنجره انداخته بیرون میدونه بادکنکش رفته پیش کسی که خودش قلبِ آدما رو میخره؟=)))
از اینکه قراره امروز به بعد دوباره با همون دغدغه های همیشگی سر و کله بزنم واقعا دیوونم میکنه.
ببین منو اگه رفتی حرم حضرت عباس(ع) بهت قول میدم تو چند ثانیه ی اول معنیِ واقعیه غیرتشونو میفهمی.
توی نجف آخرِصحن حضرت زهرا(س) یه پله برقی هست که میبردت نزدیکای ضریح ، اون مسیر بین پله برقی تا ضریح امام علی(ع) انقدر قشنگه که به وُضوح حس میکنی تویِ یه دنیای دیگه ای =))))++