توی نجف آخرِصحن حضرت زهرا(س) یه پله برقی هست که میبردت نزدیکای ضریح ، اون مسیر بین پله برقی تا ضریح امام علی(ع) انقدر قشنگه که به وُضوح حس میکنی تویِ یه دنیای دیگه ای =))))++
من آدمیم که واقعا تا آخرین لحظه سعی میکنم همه چیو تو خودم نگه دارم و حتی اگه تو بدترین شرایط روحی هم باشم وقتی یکی ازم بپرسه خوبی؟ با بهترین وِرژن خودم جوابشو بدم که نفهمه حالم بد بوده و باعث بشه انرژی منفی بگیره ولی وقتی تمام این چیزا رو هم تَلنبار بشه و زندگی کردنو برام سخت کنه دیگه نمیتونم تحمل کنم و یهو میبینی همه ی اون چیزایی که باعث شده این حالو پیدا کنم رو بهت میگم و انقدر گریه میکنمکه بفهمی بابا بالاخره منم نیاز دارم یکم راحت نفس بکشم.
[ مِنهاج ] .
* از قشنگی های بین الحرمین =))))🫀
اینطوریه که یه زمانای خاصی تیکه به تیکه ی بین الحرمین یه سری آدم وایسادن و مداحی میکنن و یه عالمه آدمِ دیگه دورشونن ، یجورایی مِنو بازه هر کدوم از مداحا رو که دوست داشتی میتونی بری تو جمعی که اون داره میخونه.
واقعا دلم برای زمانی که دغدغه ی اینو داشتم که حتما کل روز تلویزیون رویِ شبکه پویا باشه ، تنگ شده.
میدونی چیه؟
من باید باور کنم همه چیز تغیر کرده.
من موندم و یه عالمه اتفاقایِ کوچیک و بزرگ.
دیگه قرار نیست سرمو بزارم روی شیشه ی خط ۱۷ اوتوبوس و از اون لبخندای مسخره بزنم.
دیگه قرار نیست صبح زود بیدار بشم و یه ماگِ پُر از کاپوچینو تویِ دستم بگیرم و منتظر بشم خورشید طلوع کنه.
دیگه قرار نیست بترسم از اعتقادی که دارم و هر روز لبخندای الکی بزنم که کی گفتی قراره همه چی بد باشه؟
دیگه قرار نیست وقتی گشنمه دَهنِ مِلتو سرویس کنم.
دیگه قرار نیست تمام مغزمو با خیال پردازیای دو سال پیش و این چند ماهِ مضخرفِ اخیر پُر کنم.
دیگه قرار نیست مردمک چشم هر کسی رو باور کنم.
دیگه قرار نیست وقتی میرم کتاب فروشی یه عالمهه کتاب بخرم.
دیگه قرار نیست وقتی نودالیت میخورم پودرِ لعنتیشو خالی کنم توش.
دیگه قرار نیست انقدر احساسات براممهم باشه.
واقعا دیگه قرار نیست از آنشرلی خوشم بیاد.
دیگه قرار نیست از مدرسه خوشم بیاد.
واقعیت اینه که من بزرگ شدم و نمیخوام اینو بپذیرم.
دیگه قراره واقعا خدا رو بغل کنم.
دیگه واقعا باید آدم شد.
ای بابا چیزی نیست من فقط گشنمه و ترسیدم و سردرگمم و از آینده میترسم و یکم امروز برام زیادی بوده و خوابم میاد ، همین.