همین جا ، همین نقطه ای که
یه عالمه فشار روحی داره
اذیتت میکنه ، پاشو و جسمتو از
زیر این فشارا بکش بیرون ،
چیزی نمونده تا نور بغلت بکنه.
ولی من مطمئنم ،
اگه حاج قاسم جسمش هنوز
نفس میکشید ، وسط این طوفانِ جهان ،
فقط یه لبخند میزد و میگفت :
درست میشه ، این فتنه ی خطرناک و مسموم درست میشه:)
گفت : چیشد یهویی؟
گفتم: برا چی دستتو میزاری رویِ
قلبت تا ببینی میزنه یا نه؟
فقط برای اینکه مطمئنی شی زنده ای؟
من میخوام مطمئن بشم
حالا که زنده ام کدوم زندگیو باید زندگی کنم.
هم اکنون در روزگار آرزوهایید ،
که مرگ را در پی دارد ،
پس هر کس در ایّام آرزوها ،
پیش از فرا رسیدن مرگ ،
عمل نیکو انجام دهد.
[ خطبه ی ²⁸ / نهج ابلاغه. ]
فِساد دقیقا مثل یه دایره میمونه ،
بینهایته و قابلِ مبارزه ،
حالا این تویی که تصمیم میگیری بری تو دلِ فِساد یا از دور این منحنیِ بسته رو بشکنی.
حالِ آدم توبه کار خیلی عجیبه ،
گذشته اش همیشه باهاش هست و زیر بارِ اون همه خاطره و اندوهِ باطلِ گذشته خفه میشه ولی بازم توبه میکنه.
بیمارستان تو فرهنگِ لغتِ خارجیا ،
چیزی غیر از محل نگهداریِ بیمارانه؟
این یه جنایت و نسل کُشیِ
بزرگ و مُدرن نیست؟
سازمانِ جهانی حقوقِ بشر خوابیده
یا خودشو زده به خواب؟
امشب همه ی دَردشان ،
با یک بمب تا ابد ،
خاموش شد و لبخندِ جاویدان را
بر روی قلبشان حکاکی کرد =).
میدونی چی این وسط اذیت میکنه؟
اینکه هنوز مَردمکِ چشمِ اون
پسر بچه ای که تنها بازمانده یِ
ماجرایِ بمب بارون بیمارستانِ
دیشب بود جلوی چشممه ،
بعد ما اینجا نشستیم ،
و خیلی نُرمال نفس میکشیم
و انگار نه انگار که بابا یه کشوری داره میسوزه تویِ دود و خون و غم :)