از درس متنفرم ،
اما برای آن روزی که سوال بپرسند :
شما برای این انقلاب و ظهور چه کرده اید؟
برای مبارزه با این نفس ،
عاشقانه گام برمیدارم .
دل که تنگ می شود ،
نبودن را می طلبد
نبودنی برای شروع ،
نبودنی برای رهایی از این غم ،
برای رهایی از این دنیا ،
برای نمیدانم چه ؛
یک وقت هایی خسته ایی
خسته ، آن هم بدون دلیل
باید رفت ، برای چه را نمیدانم ،
فقط باید رفت
تا وقتی که درک کنی برتریِ سجود را ،
برتریِ وجود را ،
پس برو تا قلبت دگرگون شود .
وَ اللَّهُ یَعْلَمُ مَا فِی قُلُوبِکُمْ
خداوند آنچه را که در
قلب شماست می داند .
_ الاحزاب /٥١ .
[ مِنهاج ] .
_
_ چه بگویم از تو ؟
زمینِ کرمان چگونه
منبعِ عظیمِ نور تو را تحمل میکند؟
در و دیوارِ بیت الزهرا ،
در دقایق ۱:۲۰ برایت گریست .
آنجا که بودیم ، وقتی فهمیدم پاهایمان
روی ِ زمین کرمان است و شهرک طباطبایی را که گذرانیدم ؛ میخندیدم و غرق در دنیا بودیم ،
به بلوار جهاد که رسیدیم ،
پرواز کردیم و عاشقانه به سوی بیت الزهرا
رفتیم ، آنجا چه بود؟
نمیدانم ، فقط چرا همه می گریستند؟
بیت الزهرایی که :
_ شهید گمنامی را عاشقانه
در خود جای داده بود.
_ فرش حرمِ اباعبدالله (ع) را از
عراق از کنار ضریح به سویِ
خود کِشانده بود.
_فرشِ قرمزِ رنگِ حرمِ
حضرت زینب (س) از سوریه آنجا چه میگفت؟
_ قطعه ای از ضریحِ
سه ساله ی ابا عبدالله (ع) ، با نورانیت دلربایش .
_ فرش های اهدایی بیت رهبری .
آری ، این خانه عجیب بود ، خیلی عجیب .
در این خانه بزرگ مردی
نفس کشیده بود که قلبش را
به آسمان ها گِره زده بود ،
و زمین لیاقت او را نداشت او سهمِ
آسمان ها بود .
او سپهدِ سردار حاج قاسم سلیمانی ای بود که
با یک سرباز قاسم سلیمانی دفنش کردند اما
آسمان او را با تمام نورانیتش خرید =) .
قرن ها پیش ،
در کوچه پس کوچه های مکه ،
لبخند هایی برای ولادتت بر روی لب ها
حک شده بود بانو جان🤍 =)