هدایت شده از [ مِنهاج ] .
زمان:
حجم:
881.3K
چیزی نمونده تا فتح ِقله ؛
درس بخونید :)
[ مِنهاج ] .
_
من مشتاقِ اینم که
رنگ خدا بگیرم و بتونم
تجلی حداقل یک صفت
الهی تو زمین باشم..!
#شهید_محمد_هادی_امینی
یه جوری
شبایِ امتحان ریاضی
به خدا نزدیکم ،
که اگه همه ی شبا
اینطوری به خدا نزدیک بودم
الان تو بهشت داشتم
با حوریا شام میخوردم ، هعی.
4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من که پیش همه ادای آدمای قوی رو درمیارم وقتی با خدا تنها میشم:
به غم هایم فکر میکنم.
غم؟ نه ، این ها غم نیست.
هر چه هستند ، پوچند و من
برای زیبایی اسم غم را برایشان
انتخاب کرده ام. گویی دیگر کسی
من را درکنمیکند ، شاید از این بابت خوشحالم،گیجم. شاید بخاطر ۱:۲۰ است.
نه... . حالم را نمیفهمم،درک یک و بیست
مقامی میخواهد که من ندارم؛
اینروزها باعث حالِ خوب بقیه میشوم
اما خودم در سیاهچاله یِ سیاره ای
دور افتاده دست و پا میزنم،
حتی نمیدانم برای چه!
بهگمانم گم شده ام.
انسان ها گم که میشوند
تازه سرشان سنگین میشود.
یک چیز را خوب میفهمم
این ها چیزی نیست ، فقط مسئله
این است که این روز ها و شب ها
همنشین من تعلقات شده اند.
این ها را ننوشتم که بگویم:
وای و صد وای!
این ها را نوشتمکه بگویم:
از آن روز که منتظر بودیم
انسان ها قلبمان را به شوق دربیاورند
مانند برگی در هوا معلق شدیم ،
الان باید بروی به باجه ی تعلقات و بگویی: ببخشید جناب!
من یک بلیط میخواستم...
یک بلیط برای ۱:۲۰ ،
برای دیدار کسی که
لبخندش واقعی بود:)
_ آن شب
موشک ها قلبِ تو را
هدف گرفته اند ،
قلبی که بعدا قلب ما شد
و دلتنگِ لبخندتت =)